#فانوس_پارت_375

همونجوری که به در تکیه داده بودم سر خوردم و روی زمین نشستم. تحمل و زنم رو نداشتم و جلوی اشک هام رو هم نمیتونستم بگیرم. بوی عطر تلخش از منافذ در بیرون میزد و حالم رو بدتر میکرد. پاهام رو توی بغلم گرفتم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم و از ته دل زار زدم. زجه زدم بلکه خدا حال خرابم رو ببینه. بلکه بفهمه چقدر داغونم. بلکه خودش یه راهی جلوی پام بزاره. بلکه خودش دلش به حالم بسوزه. انقدر گریه کردم و زجه زدم که همونجا خوابم برد.

با حس سرمایی که تمام بدنم رو گرفته بود چشم باز کردم. بدنم کنار در اتاق عماد مچاله شده بود و بادی که از کولر می اومد بدنم رو نوازش میکرد. حس میکردم تمام استخون هام خشک شده. با ناله بدنم رو تکون دادم و سعی کردم از جام بلند بشم. گلوم میسوخت و بینیم دوباره کیپ شده بود. خودم رو به دستشویی رسوندم و به قیافه ی خودم زل زدم. زیر چشم های متورمم گود افتاده بود و نوک بینیم قرمز بود. سرم درد میکرد و موهام ژولیده توی هم پیچیده شده بود. شیر رو باز کرد وسرم رو زیر آب گرم گرفتم بلکه یکم از سرمایی که توی جونم پیچیده بود رو خارج کنم.

بعد از خوردن یه تیکه نون که برای ساکت شدن دلپیچم بود از پله ها پایین رفتم. 1 هفته ای بود که دستم به ساز نخورده بود و دلتنگ حرکات کلیدها زیر دستم بودم. با بغض پشت ساز نشستم ولی توانایی فشار دادن کلیدها رو نداشتم. سرم رو روی پیانو گذاشتم و نفس های عمیقی کشیدم تا بغضم نشکنه.

ـ باران...

چرخیدم به عقب. کسی نبود. ای لعنت به تو که فکرت یه لحظه راحتم نمیزاره. دیگه دارم دیوونه میشم. دارم صدات رو میشنوم. خدایا طاقت ندارم. نمیبینی؟ ضعف رو نمیبینی؟ نمیبنی که دارم خورد میشم؟ نمیبینی که تنهاییم هیچ جوره پر نمیشه؟ نمیبینی خدا؟ مگه مامان نمیگفت وقتی صدات میکنیم جواب میدی؟ پس کو جوابت؟ جوابت این درده که هر روز داره بیشتر میشه؟ جوابت این بغضه لعنتیه که یه لحظه هم دست از سر گلوم بر نمیداره؟ جوابت چیه خدا؟ جوابت چشمای همیشه خیسمه؟ جوابت این توهماته؟ آره؟ جوابت دیوونه شدنمه؟ خدایا... داری بد باهام بازی میکنی. خیلی بد...

تمام هفته رو فقط و فقط درس خونده بودم. حتی دیگه گریه هم نکرده بود. به خودم قول داده بودم که کاری کنم که وقتی عماد برمیگرده خوشحال بشه نه این که بادیدن قیافه ی داغونم به همه چیز شک کنه. پس گریه تعطیل بود. غصه خوردن تعطیل بود. فکر کردن بی خودی تعطیل بود و فقط و فقط درس خوندن مجاز بود. هر چند که بخاطر کم اشتها شدنم لاغرتر از اون پوست و استخونی که بودم شده بودم. ولی چندان مهم نبود چون میدونستم که عمادم وقتی برگرده لاغرتر خواهد بود. همیشه همینجوری بود. انگار توی مسافرت نمیتونست چیزی بخوره که سفرهای دو سه روزش اونجوری لاغرش میکرد. این که دیگه سه هفته بود.

اون روز ازاول صبح غصه به جونم افتاده بود. مطمئن بودم که فکر نبود عماد دیوونم میکنه. لباسم رو روی تخت انداختم و وارد حموم شدم. واقعا به یه حموم و درست و حسابی احتیاج داشتم. خودم رو توی آب ولرم وان رها کردم و چشمام رو بستم. نوازش آب روی زخم پهلوم حالم رو بهتر میکرد. دستم رو روی پهلوم کشیدم و زمزمه کردم: اگه جونم رو هم پاش بزارم از این کلیه مثل چشمام محافظت میکنم. کلیه ای که یه تیکه از وجود عشقمه...

کم کم داشت بخاطر گرمی آب خوابم میبرد که به زور چشم باز کردم دوش سرپایی گرفتم و از حموم بیرون اومدم. باد کولر به موهای خیسم میخورد و کمی از سردردم رو کم میکرد. لباس هام رو پوشیدم و بعد از گرفتن آب موهام از پله ها پایین اومدم. بعد از این همه مدت گرسنگی کشیدن تصمیم این بود که درست و حسابی به شکمم برسم. در یخچال رو باز کردم و همبرگرهای آماده رو بیرون کشیدم. بعد از داغ شدن روغن توی ماهیتابه دو تا همبرگر توش انداختم و منتظر سرخ شدنشون موندم. باید یه جوری سر خودم رو گرم میکردم و گرنه دیوونه شدنم حتمی بود.

بعد از خوردن یه ناهار پر و پیمون مشغول تمیز کردن خونه شدم. 2 هفته ای بود کسی دست به سر و گوش خونه نکشیده بود و خاک از همه جا بلند میشد. از طبقه ی اول شروع کردم و تا غروب تمام اتاق های طبقه ی سوم هم تمیز شد به جز اتاق عماد. هنوزم جرعت باز کردن در اتاقش رو نداشتم. جارو برقی رو جمع کردم و خواستم دوباره برش گردونم سر جاش که جلوی در اتاق عماد متوقف شدم. با فکر اینکه شاید عماد زودتر از زمانی که گفته برسه تصمیم گرفتم اتاق اون رو هم مرتب کنم.

آب دهنم رو هم قورت دادم و دست لرزونم رو روی دستگیره گذاشتم. چشمام رو بستم و در رو باز کردم. موجی از عطر تلخش به صورتم خورد. بدون اینکه چشمام رو باز کنم چند تا نفس عمیق کشیدم. چقدر این عطر رو دوست داشتم. چشمام رو باز کردم و به اتاقش نگاه کردم. پتوی روی تختش نامرتب بود و آباژور کنار تخت هنوز روشن بود. جاسیگاری روی پاتختی پر از ته سیگار بود و کمی از خاکسترش هم روی پاتختی ریخته بود. پنجره ی اتاق باز بود و باد پرده رو تکون میداد. چند تا کتاب روی میزش پخش بود. لباس هایی که روز آخر تنش بود کنار چوب لباسی اتاق افتاده بود.

همین که پام رو توی اتاق گذاشتم دو تا قطره اشک روی زمین چکید. جارو رو به زور پشت سرم کشیدم و گوشه ی اتاق گذاشتم. اگه دست خودم بود تا زمانی که عماد برمیگشت ترکیب اتاق رو بهم نمیزدم. حتی شلختگی عماد رو هم دوست داشتم. خودم رو روی تختش پهن کردم و پتوش رو توی بغلم گرفتم. بوی عطرش تمام بینیم رو پرکرده بود. زجه میزدم و پتوش رو بیشتر به خودم فشار میدادم. پتویی که محافظ عمادم از سرما بود. پتو رو هزار بار بوسیدم. دیوونه شده بودم. حال خودم رو نمیفهمیدم. انقدر پتو رو به خودم فشار دادم و زار زدم که از زور اشک خوابم برد.

romangram.com | @romangram_com