#فانوس_پارت_325

ـ آره گلم میفهمم...

ـ نه! نمیفهمی... تو مثل من بی کس و کار نبودی که بفهمی. همیشه یه خانواده داشتی که پشتت باشن. پدر داشتی، مادر داشتی، الان ایمان رو داری، پس چه جوری میتونی بفهمی اینا رو؟؟؟

ـ آروم باران.... تو رو خدا اینجوری گریه نکن. همه بدنت داره میلرزه دختر...

نفس هام بریده بریده شده بود. با همون حال تند تند مثل هذیون میگفتم: سها... من آدم... بدبختیم... مگه نه؟... هیچ کس... منو دوست نداره... هیچ کس... نمیفهمه... من... کسیو... سها... نفسم... بالا .... نمیاد.... نفس...

وحشت زده من رو از خودش جدا کرد. سریع از جاش بلند شد و دوید سمت در. همونجوری داد کشید: پرستار... یکی بیاد کمک...

احساس خفگی میکردم. کمبود اکسیژن داشت خفم میکرد. چشمام تار میدید و سرم مدام گیج میرفت. تمام بدنم رعشه میرفت. آخرین صحنه ای که دیدم دویدن پرستاری همراه سها وایمان به سمت تختم بود و بعد سیاهی قیر گونه ای که تمام شیارهای ذهنم رو پر کرد.

بدنم داغ بود ومثل کوره میسوخت. صداها نا مفهوم و در هم و برهمی از لای صدای سوتی که تمام گوشم رو پر کرده بود به گوش میرسید. نور زرد رنگی از لای پلک های بستم توی چشمام می افتاد و سر دردم رو بیشتر میکرد. سرم مثل یه کوه سنگین بود و لب هام از خشکی ترک خورده بود. وضع دهن وگلوم هم چندان تعریفی نداشت. زبون خشکم رو روی لب هام کشیدم و نالیدم: آب...

دستمال خیسی روی لب های زخمیم کشیده شد و همون یه کم خنکی بخاطر حرارت بالای بدنم سریع تبخیر شد. پلک های سنگینم رو به زور باز کردم و بانگاهی گنگ اطراف رو که هنوز پشت حاله ای از مه پنهون بود رو نگاه کردم. کم کم تاری چشمم از بین رفت و تونستم ایمان و کامیار و سها و نیاز رو تشخیص بدم. همشون با ترس ونگرانی بالای سرم ایستاده بودند.

یکم خودم رو تکون دادم و از خشکی بدنم آروم ناله کردم. سها دوباره دستمال رو روی صورتم کشید وگفت: خوبی عزیزم؟

ـ آره.

کامیار و ایمان نفس آسوده ای کشیدند. کامیار روی صندلی های اتاق ولو شد ولی ایمان از اتاق رفت بیرون. به گمونم رفت که به عماد خبر بده. نیاز لبخندی توی صورتم پاشید وگفت: منو که یادت میاد؟

romangram.com | @romangram_com