#فانوس_پارت_324


ـ خونت O منفیه. به این راحتیا برات کلیه پیدا نمیشد.

ـ هنوز نمیفهمم چرا این کارو کرده. سها مگه من برای اون چیم که اینجوری از یه تیکه وجودش گذشت؟ هان؟

لبخندی زد وگفت: تو براش مظهر تمام خوشیای گذشته اشی.

ـ این گذشته ی لعنتی عماد چیه که یکی بخاطرش ازش پشتیبانی میکنه یکی بخاطرش منو میترسونه و یکی بخاطرش بهم امید میده؟ حداقل تو حرف بزن سها.

ـ نمیدونم عماد چرا بهت نمیگه. شاید اگه بدونی خیلی راحت یه سری از کاراش رو بتونی درک کنی. شرایطتت رو درک میکنم باران. تو میدونی که عماد سهم تو نیست ولی این محبتاشم نمیتونی درک کنی. همین داره عذابت میده.

ـ پس حداقل تو اینو به اون عماد لعنتی بگو که این قدر آتیشم نزنه.

ـ بهش مهلت بده باران. شاید بالاخره با خودش کنار بیاد.

ـ میخوام برم سها. میخوام از همه فرار کنم. خیلی خسته ام. انقدر سوال توی ذهنمه که مغزم درحال انفجاره. هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم. نمیدونم مادر بیچارم چرا کشته شده، نمیدونم اون سیروس بی همه چیز توی اون فانوس خراب شده چه جور کثافت کاریایی میکنه، نمیدونم اون زنا چرا هر شب تو واحد سیروس از درد به زمین چنگ مینداختند وجیغ میکشیدند، نمیدونم عماد چرا منو آورده تو خونه ی خودش، نمیدونم براش چیم، نمیدونم آیندم چی میشه، نمیدونم حتی همین الانش چه جوری باید با عمادی که هم بهش مدیونم و هم باعث کلی از دردای زندگیمه رفتار کنم، سها بریدم، دیگه نمیتونم ادامه بدم. خسته ام. بخدا خسته ام...

صورت خیسم رو توی بغلش کشید وگفت: آروم عزیزم. اینقدر به خودت فشار نیار. بخدا با این کارا هیچی درست نمیشه.

ـ کاش حداقل کس وکاری داشتم که اینقدر حس تنهایی نمیکردم. سها من به جز عماد هیچ کسی رو ندارم... میفهمی چقدر سخته که تمام کس وکارت کسی باشه که هیچی ازش ندونی؟ میفهمی؟


romangram.com | @romangram_com