#فانوس_پارت_318


نمیدونستم که باید چی کار کنم. سرما واستخون درد از یک طرف، صدای جیغ زن وسروصدایی که ازفانوس به گوش میرسید از یه طرف وصدای قهقهه ی مستانه ی کسی که پشت سرم بود همه وهمه وحشتم رو دو چندان میکرد.

با بغض به موج های دریا که خودشون رو محکم به صخره ها میکوبیدند نگاه کردم. بارون هم چنان خودش رو به سرو بدن لختم میکوبید. بادی هم که از سمت دریا میاومد مثل سیلی به صورت خیسم ضربه میزد.

صدا هرلحظه بهم نزدیک تر میشد. خودم رو بیشتر به درخت چسبوندم وچشمام رو بستم و از عجز اشک هام رو ریختم که بین اون بارون گم شد. چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود. چقدر دلم میخواست به اون آغوش گرم پناه ببرم. چقدر از اینجا متنفر بودم.

نفس های داغی درست پشت گردنم رو میسوزوند ولی جرعت اینکه برگردم ونگاهی به عقب بندازم رو نداشتم. چشمام رو روی هم فشار دادم وخدا رو صدا زدم. میدونستم که خدا جوابم رو میده. مامان همیشه بهم میگفت بارون یه نقطه چینه تاخدا، وقتی توی بارون دعا کنی خدا زودتر جوابت رو میده. و حالا داشتم زیر بارون زجه میزدم. زجه ای که انگار تمومی نداشت.

با صدای جیغم از خواب پریدم. صورتم عرق کرده بود و بدنم میلرزید. دستایی دور بدنم حلقه شده بود و آروم نوازشم میکرد. صدای سها بلند شد: آروم عزیزم... خواب دیدی. هیچی نیست گلم. آروم باش.

خودم رو ازش جدا کردم وبه اطراف نگاهی کردم. کامیار مضطرب کنارم ایستاده بود. با دیدن نگاهم گفت: خوبی؟

گلوی خشک شدم رو با فرو دادن آب دهنم خیس کردم وسرم رو تکون دادم. رو به سها گفتم: عماد کجاست؟

ـ رفته بیرون. بهتری؟

ـ آره.

ـ خواب بد دیدی؟


romangram.com | @romangram_com