#فانوس_پارت_317
ـ آخه این لباسا رو روزی که اومدیم بیمارستانم تنت بود.
ـ این چند وقته انقدر درگیر بودم که به لباسام توجهی نمیکردم.
ـ عماد؟ مطمئنی چیزی نشده؟ حس میکنم رفتار همتون یه جورایی مشکوکه.
ـ دکتر کلیه ات رو عوض کرده یا شستشوی مغزیت کرده؟ چقدر بدبین شدی.
ـ مطمئن باشم؟
ـ آره. مطمئن باش هیچ اتفاقی نیفتاده.
چشمام رو روی هم گذاشتم وگفتم: امیدوارم.
صدای نفس های منظمش مثل لالایی باعث شد خوابم ببره.
***
بارون محکم به صورت رنگ پریده وسردم میخورد. صدای جیغ زنی که زجر میکشید از بین اون همه سروصدا به گوش میرسید. لباس کوتاه قرمزم دورم چسبیده بود واز سر موهای طلایی وبلندم آب میچیکد. آسمون غرشی کرد و بارون تند تر شد.
دستام رو دور بازوم گره کردم واز سرما به خودم لرزید. چشمای وحشت زده ام رو بین جمعیت چرخوندم. انگار هیچ کدومشون متوجه سیلی که توی راه بود نشده بود. همه همچنان مست ودرحال رقص بودند. استخون های دردناکم روبه درخت فشار دادم و پاهام رو به خودم نزدیک کردم. صدای قهقهه ای از پشت سرم میاومد.
romangram.com | @romangram_com