#فانوس_پارت_311

ـ تاثیر مسکن هاست. بگیر بخواب.

چشمام رو روی هم گذاشتم ولی دلشوره همچنان باهام بود. صدای عماد نه بخاطر خستگی بلکه حس میکردم بخاطر دردی ارتعاش داشت. رفتارهای عجیب وغریب بقیه که مدام سعی بر این داشتند که همه چیز رو عادی نشون بدن هم بدترم میکرد. یه اتفاقی افتاده بود که من ازش بی خبر بودم. ولی فردا که عماد بیاد همه چیز رو از خودش میپرسم تا این دلشوره ی لعنتی دست از سرم برداره. بالاخره همه چیز رو میفهمیدم.

دستی روی پیشونیم کشیدم و تازه متوجه شدم که باندی روی سرم نیست. چشمام رو باز کردم وگفتم: باند سرم کجاست؟

کامیار لبخندی زد وگفت: دکتر احدی پیشونیت رو دید، زخمت خوب شده بود ودیگه نیازی به پانسمان نداشت. برش داشت.

ـ جاش مونده؟

ـ نه زیاد.

ـ آیینه داری؟

رفت سمت دیوار سمت چپم و آیینه ی کوچیکی که روی دیوار بود رو برداشت و داد دستم. نگاهی به قیافه ی خودم انداختم و وحشت کردم. زیر چشمام گود افتاده بود ورنگ سفید پوستم به زردی میزد. موهام بهم ریخته و نامرتب روی پیشونیم ریخته بود وجای باریک زخمی سمت راست پیشونیم خودنمایی میکرد. لب هام ترک خوره بود ویکم خون روش خشک شده بود.

با ترس گفتم: من چرا اینجوری شدم؟

ـ بخاطر عملت یکم ضعیف شدی. چیزی نیست چند روز دیگه که بتونی غذا بخوری بهتر میشی.

آینه رو دادم دستش و سرم رو زیر لحاف پنهون کردم. دلم نمیخواست کسی من رو با این قیافه ببینه. قیافه ی رنگ پریده ای که اگه کسی نمیدونست بخاطر عمله شک نمیکرد که قدمی تا مردن فاصله ندارم. چندتا نفس عمیق کشیدم و چشمام رو محکم روی هم فشار دادم. بوی الکل برام عادی شده بود وحسش نمیکردم ولی بینیم همچنان میسوخت. با احتیاط غلتی زدم وبه پهلو خوابیدم. از صاف خوابیدن بدنم خشک شده بود. چند تا نفس عمیق دیگه کشیدم که ریتم تنفسم عادی شد. کمی بعد پلکام سنگین شد وخوابم برد.

romangram.com | @romangram_com