#فانوس_پارت_307
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم وگفتم: فکر کردم عماده.
ـ خواب که بودی اومد بهت سرزد.
چشمام رو باز کردم وگفتم: جداً؟
ـ آره. دلش نیومد بیدارت کنه.
ـ الان کجاست؟
ـ خسته بود رفت خونه.
ـ میشه زنگ بزنی باهاش حرف بزنم؟
بایکم تردید گفت: باهاش حرف بزنی؟
ـ آره.
ـ خوب... من گوشیم رو بیرون جا گذاشتم. برم بیارمش زنگ بزنیم.
از در اتاق رفت بیرون وچند دقیقه بعد برگشت. گوشی رو گرفت سمت من وگفت: گوشیش رو گرفتم. گوشی رو روی گوشم گذاشتم. چند دقیقه بعد صدای عماد توی گوشی پیچید: سلام کامیار. باران خوبه؟
romangram.com | @romangram_com