#فانوس_پارت_306
ـ آخه از کجا پیداش کنم؟
ـ مگه نمیگید نبال کارامه؟ خوب اگه اینجوری باشه تو همین بیمارستانه دیگه. به ایمان بگو زنگ بزنه رو گوشیش.
کلافه گفت: تو بگیر بخواب، اونم پیداش میشه.
ـ برو دیگه...
ـ خیلی خوب بابا. برم ببینم میتونم پیداش کنم یانه.
کمپوت رو روی میز گذاشت و رفت بیرون. دلشوره ی بدی به جونم افتاده بود. حس میکردم اتفاقی افتاده که اینا نمیخوان بهم بگن. تا عماد رو نمیدیدم خیالم راحت نمیشد که سالمه. اگه اون خیلی راحت میتونست بره دنبال کاراش و خبری از من نگیره من نمیتونستم این کارو بکنم.
10 دقیقه ای بود که سها رفته بود دنبال عماد ولی خبری ازش نشده بود. در اتاق باز شد ومن مشتاقانه برگشتم سمت در. ولی با دیدن پرستاری که نزدیکم میشد تمام شور وشوقم برای دیدن عماد فرو کش کرد. پرستار بدون حرف مایع ای که توی سرنگی بود رو توی سرمم خالی کرد و رفت. چشمام رو بستم وچند تانفس عمیق کشیدم بلکه قلبم آروم بگیره.
فکروخیال اینکه نکنه اتفاقی برای تنها حامیه زندگیم افتاده باشه ولم نمیکرد. بعد از مرگ مامان و اتفاقایی که برام افتاده بود فکر از دست دادن عماد تنها چیزی بود که میتونست تا حد مرگ من رو بترسونه. حس تنها شدن و سر خوردن توی همون باتلاقی که یه روز عماد من رو از اون نجات داد. انقدر به این قضیه فکر کردم که کم کم تاثیر مسکنی که فکر کنم پرستار توی سرمم ریخته بود باعث شد خوابم ببره.
هوا تاریک بود وهیچ برقی هم روشن نبود. صدایی از بغلم بلند شد که باعث شد سریع از جام بپرم: نمیخوای بیدارشی؟
با بلند شدن ناگهانیم پهلوم تیری کشید که جیغم رو درآرود. دوباره روی تخت درازکشیدم. کامیار برق رو روشن کرد وگفت: آروم عزیزم. چت شد یهو؟
romangram.com | @romangram_com