#فانوس_پارت_302
بعد بلوز بیمارستان که تنم بود رو داد بالا وبه زخمی که توی باند پیچیده شده بود نگاهی کرد وگفت: خوبه. خون ریزی هم نداشته.
بلوزم رو درست کرد وگفت: هر وقت احساس کردی باید بری دستشویی پرستار رو خبر کن.
سری تکون دادم. پرونده رو سر جاش گذاشت واز اتاق رفت بیرون. ایمان باخنده گفت: باران میخوای سها سر پات بگیره؟
هم خنده ام گرفته بود وهم خجالت کشیدم. کامیار وایمان زدند زیر خنده ولی سها با اخم گفت: اذیتش نکنید. اصلن شما اینجا چی کار میکنید؟ برید بیرون ببینم.
ایمان با خنده سری تکون داد و راه افتاد سمت در. کامیارم بعد از اینکه لبخندی به صوتم پاشید رفت. سها در یخچال کنار تخت رو باز کرد وگفت: خدا خیر بده عماد رو که یخچالت رو پر کرده ما میایم اینجا بیکار نباشیم.
بغض توی گلوم رو فرو دادم وگفتم: کجاست؟
همونجوری که سرش توی یخچال بود گفت: کی؟
ـ عماد دیگه.
ـ بیرون بود.
باصدای لرزونی گفتم: قبل از عملم نیومد.
romangram.com | @romangram_com