#فانوس_پارت_301
رو به ایمان گفتم: عماد هنوز نیومده؟
چهره ی هرسه تاشون یک باره توی هم رفت. با ترس آشکاری گفتم: اتفاقی افتاده؟
کامیار دستم رو گرفت وگفت: نه. اتفاقی نیفتاده. بیرون بود. زودی میاد. نگران نباش.
رو کردم به سها وگفت: راست میگه؟
لبخندی زد وگفت: آره عزیزم. حالش خوبه خوبه.
کمی خودم رو تکون دادم وتازه سوزشی رو توی پهلوم حس کردم. چهره ام رو توی هم کشیدم وگفتم: عمل چی شد؟ این پرستارا که چیزی به من نگفتن.
ایمان: دکترت که میگفت خیلی خوب بوده. پرستار رفته صداش کنه که بیاد ویزیتت کنه. الانا میاد.
سها: بهت که گفتم نگران نباش.
در اتاق باز شد و سرو کله ی دکتر احدی پیدا شد. با لبخندی کنارم ایستاد وهمونجوری که به پرونده ام نگاه میکرد گفت: بهتری؟
سرم رو تکون دادم وگفتم: پهلوم میسوزه.
ـ جای بخیه هاته. خوب میشه.
romangram.com | @romangram_com