#فانوس_پارت_277

حرفی برای گفتن نداشتم. سرم رو پایین انداختم و نگاهش نکردم. با دست سرم رو بالا آورد وگفت: دیدی دوسش داری!

به چشمای هفت رنگش نگاه کردم و اجازه دادم اشکی که توی چشمام جمع شده بود پایین بچکه. با انگشت شصتش اشک رو گرفت وگفت: دیگه گریه نکن باران. گذشته ی عماد باعث شده اینقدر خشک بشه.

بینیم رو بالا کشیدم وگفتم: گذشته ی عماد چیه که همه ازش حرف میزنن؟

ازم فاصله گرفت وکلافه نگاهم کرد. یه قدم بهش نزدیک شدم وگفتم: تو رو خدا حرف بزن.

نگاه غمگینش رو با لبخند تلخی به صورتم داد وگفت: چیزی که ازش میترسم. میترسم وقتی بفهمی داغون بشی.

با عجز گفتم: حرف بزن.

کلافه سری تکون داد وگفت: قسمم داده چیزی بهت نگم. به روح مادرم قسمم داده. درک کن باران.

سرم رو تکوندادم و ازپله ها بالا رفتم. سرم قد یه کوه سنگین شده بود. باور چیزهایی که کامیار میگفت سنگین بود. خیلی هم سنگین بود. از طرفی گذشته ی عماد مثل خوره به جونم افتاده بود. گذشته ای که یکی بخاطرش ازش عماد پشتیبانی میکرد و یکی من رو میترسوند. سرم در حد انفجار سنگین بود. خودم رو روی تخت رها کردم و چشمام رو محکم روی هم فشار دادم بلکه یکم از حجم این فکرو خیالات کم بشه ولی نشد.

ـ نمیخوای برام ناهار درست کنی؟ آخرین باره که دارم دستپختت رو میخورما!

برگشتم وبه چشمای کامیار نگاه کردم. لبخندی به لب داشت و دست به سینه دم در ایستاده بود. اشک هام رو پاک کردم و روی تخت نشستم. لبخندش پررنگ ترشد. ادامه داد: قراره گشنه بفرستیم تهران؟

بینیم رو بالا کشیدم و از جام بلند شدم. بدون حرف از کنارش گذشتم و از پله ها سرازیر شدم. کامیار مرد خیلی خوبی بود. بخاطر عشقی که میدونست توی قلبمه خودش رو کنار کشید. فهمیده بود که من کسی رو دوست دارم که اگه اون بخواد بهم نزدیک بشه اون ازم دوری میکنه. با وجود تمام حرف هایی که عماد راجع به کامیار بهم گفته بود ولی نمیتونستم ازش بدم بیاد. برعکس شاید درست مثل یه برادر دوسش داشتم. دلم نمیخواست حالا که داره میره ازدستم دلخور باشه و بره. صورتم رو شستم و وسایل قیمه رو آماده کردم. حداقل برای تشکر ازش باید غذایی رو که دوست داشت میپختم.

romangram.com | @romangram_com