#فانوس_پارت_275
کامیار کلافه گفت: دارم میرم.
عماد ابرویی بالا انداخت وگفت: چقدر زود.
کامیار: زود نیست. دیرم شده!
عماد: کی میخوای بری؟
کامیار: بعد از ناهار.
عماد: وایستاد بعدازظهر من بیام بعد برو دیگه؟
کامیار: نه. کار دارم تهران باید برگردم.
عماد سری تکون داد ویکم از چاییش رو خورد. منم بدون حرف داشتم صبحانم رو میخوردم. غم توی چشمای کامیار رو درک میکردم ولی گنگی وترسش رو نه. احساس میکردم که چیزی رو میدونه که باورش براش خیلی سخته. از طرفی این جازدن یک بارش رو هم نمیتونستم درک کنم. کامیاری که گفت عقب نمیکشه حالا چرا داره میره؟ اونم بدون اینکه یه بار دیگه ازم بخواد که روی پیشنهادش فکرکنم؟ احساس خوبی راجع به این قضیه نداشتم. حس میکردم چیزی داره اتفاق میفته که نباید.
ـ میشه چند دقیقه بشینی؟
همونجوری که پام روی پله ی اول بود نگاهش کردم. روی مبل جلوی تی وی نشسته بود و داشت پیپ میکشید. برگشتم و بافاصله ی زیاد نشستم روی مبل. توتون پیپش رو توی جا سیگاری خالی کردو دوباره توش توتون ریخت. فندکش رو برد سر پیپ وکام عمیقی ازش گرفت. دودش رو ازتوی بینی داد بیرون وبه پیپش نگاه کرد. همونجوری گفت: عماد میدونه من هر وقت خیلی ناراحتم میرم سمت دود. میدونی چرا ناراحتم؟
به چشمای هفت رنگش نگاه کردم و سری تکون دادم. نفس عمیقی کشید وگفت: میدونی سختترین چیز واسه یه مرد چیه؟
romangram.com | @romangram_com