#فانوس_پارت_273
خیلی سرد گفت: نه نمیشه.
لبخند کجی زدم وگفتم: مرسی.
سرش رو تکون داد وبرگشت بالا. نفسم رو محکم بیرون دادم واز پله ها بالا رفتم. در حموم رو باز کردم ورفتم داخل. وان رو پر آب کردم و توش دراز کشیدم ولی دستم رو محض احتیاط بیرون گذاشتم. چقدر آب به آدم آرامش میداد. چشمام رو بستم وموهام رو توی آب رها کردم. آب تا زیر گردنم بالا اومده بود. بی اختیار لبخندی روی لب هام نشست. پوستم بخاطر آب یکم مور مور شد ولی سریع به حالت عادی برگشت. داشت کم کم خوابم میبرد که به زور چشمام رو باز کردم. میدونستم که نمیشه بخوابم.
سریع خودم رو شستم و از حموم زدم بیرون. حوله ام باز شده بود باد کولر مستقیم به گردن وسینه ی برهنه ام میخورد. یکم لرزم گرفت. سریع یه دست لباس بیرون کشیدم و پوشیدم. موهام ولی همچنان خیس بود. حوله رو دورش پیچیدم وآبش رو گرفتم. خیلی سبک شده بودم. انقدر که تمام رخوت وسستی که توی بدنم بود ازبین رفت. واسه چند دقیقه هم حتی تمام خاطراتم، تمام فکر وخیال ها از ذهنم پرید ویه لبخند شیرین گوشه ی لبم رو پرکرد. از جام بلند شدم و بعد از زدن کرم به صورتم روی تخت ولو شدم. با اینکه دیگه خسته نبودم ولی خیلی زود خوابم برد.
با دردی که توی دستم پیچید از خواب پریدم. دستم مونده بود زیرم و بهش فشار اومده بود. چهره توی هم کشیدم وهمونجوری که دستم رو ماساژ میدادم از روی تخت بلند شدم. موهام رو شونه کردم و از اتاق زدم بیرون. ساعت 6 بود. زیر چایی ساز رو روشن کردم و مشغول درست کردن صبحانه شدم که باصدایی ازجا پریدم. کامیار پشتم ایستاد بود وگفت: صبح بخیر.
درحالی که نفس نفس میزدم گفتم: چقدر زود بیدار شدی.
کامیار کلافه دستی توی موهاش کشید وگفت: آخه روز آخره. دارم برمیگردم.
ابرویی بالا دادم وگفتم: جدی؟
پوزخندی زد وگفت: آره. میرم که راحت بشی از دستم.
سرم رو چرخوندم وگفتم: من راحتم.
روی صندلی نشست وگفت: زخمت بهتره؟
romangram.com | @romangram_com