#فانوس_پارت_272


همونجوری که میرفتم سمت اتاقم گفتم: برای شام صدام نزنید.

عماد در اتاقش رو باز کرد وگفت: چیزیی داریم؟

همونجوری که شالم رو از روی سرم میکشیدم گفتم: از ناهار مونده یکم.

بعد بدون توجه به نگاه کامیار رفتم توی اتاق ودر رو بستم. چراغ رو روشن کردم وبه بارونی که نم نم خودش رو به شیشه میزد نگاه کردم. چقدر این بارون های آخر بهار رو دوست داشتم. بارون هایی که نه تندی اویل بهار رو داشت ونه گرمی بارون های تابستونی رو. یه بارون نرم ولطیف. از اون هایی که جون میده زیرش تاصبح قدم بزنی. نفسی که چند ثانیه بود توی ریه هام مونده بود رو سنگین بیرون دادم ولباس هام رو عوض کردم.

موهام چرب شده و بهم چسبیده بود. حالم داشت از خودم بهم میخورد. باید حتما به عماد میگفتم که فردا دستم رو ببنده تا بتونم برم حموم. ولی عماد که گفته بود فردا میخواد بره شرکت؟! بیخیال خستگی شدم و رفتم دم در اتاقش. خبری از کامیار توی راه رو نبود. ضربه ای به در زدم وگفتم: عماد؟

چند دقیقه بعد صداش بلندشد: بیا تو.

در رو باز کردم ودیدم بلوزش رو با یه تیشرت سبز ارتشی عوض کرده. پشت میز نشسته بود وسرش توی برگه هاش بود. رفتم کنارش وگفتم: دستمو میبندی؟

نگاهی بهم انداخت وگفت: میخوای بری حموم؟

سری به نشونه ی آره تکون دادم. ازجاش بلند شد و از پله ها سرازیر شد. اخماش همچنان توی هم بود ومعلوم بود که چیزی ذهنش رو شدیدا درگیرکرده. دنبالش راه افتادم. برق آشپزخونه رو روشن کرد واز توی کشو دوتا پلاستیک فریزر و کش اسکناس بیرون آورد. اومد کنارم ودستم رو گرفت توی دستاش. یکی از پلاستیک ها رو پاره کرد و پیچید دور دستم. بخاطر باریک بودن دستم کلی از پلاستک هم اضافه اومد ولی عماد محض احتیاط اون یکی پلاستیک رو هم پاره کرد و پیچید دور دستم. بعد یکی از کش ها رو بالای دستم محکم بست جوری که جاش قرمز شد واون یکی رو هم پایین دستم بست. بخاطر اینکه کش ها رو محکم بسته بود اون یه تیکه از دستم حسابی قرمز شده بود و ازحجم خون به کبودی میزد.

ـ عماد رگام پاره نشه.


romangram.com | @romangram_com