#فانوس_پارت_266


با تعجب نگاهش کردم وگفتم: الان وقتش نیست که.

ابروهاش رو کشید توی هم وگفت: مگه پرستارت نگفت که هلو نباید بخوری؟ حالا هم که خوردی باید بریم دیالیز. پاشو برو آماده شو.

با شنیدن اسم دیالیز چند لحظه با تردید به صورت عماد نگاه کردم وبعد یاد حرف پرستار افتادم. راست میگفت. گفته بود که هلو نخورم. مزه ی شیرین هلوی توی دهنم بدتر از زهرمار شد. با حرص هلو رو پرت کردم توی بشقاب وگفتم: من نمیام.

عماد: یعنی چی نمیای؟

ـ بابا نمیخوام دوباره سوراخ شم مگه زوره؟

عماد: بمیری خوبه؟

با تعجب نگاهش کردم وگفتم: بمیرم؟

کلافه دستی توی موهاش کشید وگفت: اگه نری دیالیز شاید به اونجا هم بکشه. پاشو برو حاضرشو.

بغض توی گلوم دوباره شروع کرد به سد کردن راه نفسم. یادآوری درد سوزن ها باعث میشد تیره ی کمرم یخ کنه. به حماقت خودم فحش میدادم. خودم یه کاری کردم که زودتر از موعدش باید برم زیر اون دستگاه مسخره. حالا یه هلو نمیخوردی میمردی؟ با حرص و بغض مانتوم رو پوشیدم وشالم رو انداختم روی سرم. از پله ها پایین اومدم ورو به عماد گفتم: بریم.

عماد رو کرد به ایمان وگفت: برو شام سها رو بردار بیار اینجا.


romangram.com | @romangram_com