#فانوس_پارت_265
ـ دیگه حوصله ندارم ایمان. بسه. پاشو بیا میوه بخور.
وخودم نشستم روی مبل و از توی ظرف یکی از هلوهایی نوبرانه که عماد گرفته رو برداشتم. رنگ صورتی پوست هلو بدجوری آدم رو وسوسه میکرد. گاز محکمی به هلو زدم که آبش از کنار لبم سرازیر شد. هووم! چقدر شیرین بود. گاز بعدی رو زدم و روبه ایمان گفتم: پاشو بیا دیگه. چیه نشستی منو نگاه میکنی؟
از جاش بلند شد وزیر لب گفت: خیلی رو داری بخدا. من باید بگمکیکلاس تعطیله خانوم واسه خودش میگه خسته شدم.
ـ اینجا که آموزشگات نیست. زیادی گیر بدی میگم عماد حقوقت رو کم کنه ها.
باخنده نگاهم کرد وگفت: چیه؟ شنگول میزنی؟
نفسم رو محکم بیرون دادم و یاد ظهر افتادم. باحرص گفتم: آره خیلی. و دستم رو جلو بردم که گاز آخر رو بزنم که عماد از پله ها پایین اومد. با دیدن من توی اون وضعیت جا خورد وخیره نگاهم کرد. من که دست و هلو هر دو جلوی دهن بازم بود و میخواستم گاز بزنم به چشمای متعجب عماد نگاه کردم. سری تکون دادم وگفتم: چیه؟
یه قدم به سمتم برداشت وگفت: چی کار میکنی دختر؟
باتعجب گفتم: خوب دارم هلو میخورم دیگه. وای عماد نمیدونی چقدر خوشمزه است بیا توام بخور.
اخماش رو کشید توی هم وگفت: پاشو برو حاضرشو.
ابروی بالا اندختم وگفتم: کجا؟
ـ بیمارستان.
romangram.com | @romangram_com