#فانوس_پارت_262
ـ کادوی تولدته. ببخشید یکم دیر شد.
سرش رو بالا گرفت وبا لبخند گفت: خیلی خوشگله.
نفسم رو بیرون دادم و گفتم: یادته روز اولی که من رو آوردی اینجا چی بهم گفتی؟ گفتی تا هر وقت دلم بخواد میزاری اینجا بمونم. گفتی بهم زور نمیگی. گفتی زندگیه خودمه وخودم باید راجع بهش تصمیم بگیرم. پس حالا هم حرف های خودت رو نقض نکن عماد .خواهش میکنم ازت.
سیگارش رو توی جا سیگاری خاموش کرد وگفت: دلیلت چیه؟
روی تختش نشستم وهمونجوری که بوی عطر تلخش رو میبلعیدم گفتم: من الان آمادگیش رو ندارم. حال و روزم رو که میبنی. بعدم کنار کامیار من همیشه احساس میکنم که یه چیزی کم دارم. برادرت خیلی خوبه. درست مثل خودت. من براش کمم عماد.
عماد لبخندی زد وگفت: تو از سرشم زیادی.
سرم رو کج کردم وگفتم: ولی آقا گرگه تو هنوز به بره کوچولوت احتیاج داری که یادت بندازه یه روز چوپان بودی، یادت رفته؟
زد زیر خنده. بلند بلند خندید. از صدای خندش منم خندم گرفت. به صورتش نگاه کردم وخندیدم. اولین بار بود که عماد جلوم اینجوری قهقهه میزد ومن بخاطر دو تا چال خیلی کوچیک که دوطرف لپش بود و تازه دیده بودم شون دلم ضعف رفت. باصدای کامیار چرخیدیم سمتش: چه خبره؟
عماد همونجوری که لبخند به لب داشت رو کرد به کامیارو گفت: داریم میخندیم.
کامیار یکم عصبی بود. اومد سمت عماد وبا صدای آرومی گفت: به من میخندی؟
romangram.com | @romangram_com