#فانوس_پارت_242


اشک هاش رو پاک کرد و آروم گفت: فرقی نداره.

عماد لبخند دیگه ای زد و از جاش بلند شد. پیش خودش گفت: عماد هیچ رفتارش به برده دارا نمیخوره. از طرفی هم جاییی ندارم واسه رفتن. حتی اگه عماد منو مثل یه برده خریده باشه ، برده ی اون بودن خیلی شرف داره که بخوای سروری آدم های دیگه رو بکنم. عمادی که بدون هیچ چشم داشتی منو آورده توی خونش که نمیتونه بهم آسیبی بزنه، میتونه؟

کم کم داشت آروم میشد. فکر این که این مرد چشم تیله ای سه شب پیاپی اون رو توی خونه خودش بدون اینکه حتی نگاه بدی بهش بندازه نگه داشته آرومش میکرد و باعث میشد کم کم به عماد اعتماد کنه. بدنش رو از اون حالت مچاله درآورد پاهاش رو از مبل آویزون کرد. عماد بعد از اینکه به رستوران تلفن زد اومد و دوباره رو به روش نشست. با لبخندی نگاهش کرد وگفت: خوب نمیخوای یکم از خودت برام بگی؟

لب های خشکش رو خیس کرد وگفت: چی بگم؟

عماد دستاش رو توی سینه جمع کرد وگفت: مثلا از پدر ومادرت بگو.

با یادآوری مادرش دوباره اشک توی چشماش جمع شد. بغضش رو به زور فرو داد وگفت: پدرم وقتی من سه سالم بود مرد. تصادف کرد. با یه کامیون. مادرم هم...

بغضی که توی گلوش داشت رشد میکرد نذاشت بیشتر ادامه بده. هنوز با یادآوری چهره ی رنگ پریده و لب های کبود مادرش دلش زیرو رو میشد. مادری که هنوز چهل روز از مرگش نگذشته بود. انقدر توی این چند روز ترس و دلهره از آینده اش داشت که حتی مجالی برای عزاداری مادرش رو پیدا نکرده بود. قطره اشکی ازگوشه ی چشمش پایین چکید. سرش رو بین دستاش پنهون کرد و تمام سعی خودش رو کرد که شونه های نحیفش نلرزه.

کمی بعد صدای عماد باعث شد که صورت خیسش رو از روی دستاش بلندکنه: اون روز منم اونجا بودم.






romangram.com | @romangram_com