#فانوس_پارت_241
فهمیدم که حرفاشون خصوصیه ومن نباید حضور داشته باشم. با اینکه دلخور شدم ولی از جام بلند شدم و زورکی لبخندی به نیاز زدم وگفتم: ببخشید. من برم بخوابم.
نیاز لبخند غلیظی بهم زد وگفت: ببخشید عزیزم، خیلی بد موقعه اومدم.
سرم رو تکون دادم وگفتم: نه. شما ببخشید. من دیگه برم.
نیاز: برو عزیزم. خیلی از دیدنت خوشحال شدم. روم رو برگردوندم و از پله ها بالا رفتم. با این حال این حرف نیاز که به عماد گفت رو شنیدم: باورم نمیشه اینقدر شباهت داشته باشه!
با اینکه از فضولی داشتم میمردم ولی باخودم مقابله کردم و رفتم توی اتاق. میدونستم اون پایین خبراییه که شاید جواب خیلی از سوالام رو تو خودش داشته باشه. ولی از شنیدن این مکالمه محروم بودم. روی تخت نشستم وبه ساعد دستم نگاه کردم. برخلاف نگار، نیاز اصلا هیچ حسادتی نسبت عماد نداشت. عمادم که اون رو یکی از فامیل هاش معرفی کرده بود. احساسم بهم میگفت نیاز علاقه ای به عماد نداره. اگرم داشته باشه اونقدری از خودش مطمئن هست که هیچ تلاشی برای به دست آوردن عماد نمیکنه. از این گزینه اصلا خوشم نمیاومد با این حال به خودم گفتم: باید به هر احتمالی فکر کنی. عماد برای تو نیست. اینو بفهم.
کلافه ازجام بلند شدم و پنجره رو باز کردم. هوای خنک نیمه شب صورتم رو نوازش میکرد. ابرهای توی آسمون چشمک ستاره ها رو ازم گرفته بود. به برج های سر به فلک کشیده خیره شدم که احساس کردم قطره های ریز بارون روی صورتم نشست. چشمام رو بستم و دستم رو زیر بارون گرفتم. قطره های بارون که روی دستم مینشست خنکی مطبوعی رو به دست داغم وارد میکرد. آسمون غرشی کرد وبارون شدیدتر شد. پنجره رو بستم وبه قطره هایی که خودشون رو به دیوار شیشه ای پنجره میکوبیدند نگاه کردم. انگار بارون خدا هم درطلب چیزی بود که این جوری با التماس خودش رو به شیشه میکوبید. شاید اون هم محتاج محبت بود.
نفسم رو محکم بیرون دادم و پشت میز نشستم. نگاهم به دفتر روی میز کشیده شد. اصلا حوصله ی قلم به دست گرفتن نداشتم ولی میدونستم که اگه کاری انجام ندم تا رفتن نیاز هزار جور فکر مختلف توی ذهنم میاد ومیره. دلم نمیخواست دیگه به عماد وعلاقه ام بهش فکرکنم. دفتر رو باز کردم وبا اینکه هیچ رقبتی برای نوشتن نداشتم ولی شروع به نوشتن کردم. اول جمله ی قبلی عماد رو درست کردم وبعد باقیش رو از سرگرفتم:
ـ دوست نداری اینجا بمونی؟
بابغض سری به معنی ندونستن تکون داد و چیزی نگفت. عماد کلافه دستی توی موهاش کشید وگفت: ببین باران خانوم، تا وقتی که بخوای میتونی اینجا بمونی و قدمت رو چشم من. از گل نازک تر بهت نمیگم. به شرط این که توام مدام یه گوشه غمبرک نزنی و صبح تا شب آبغوره نگیری. بلند شی، واسه خودت بچرخی. بری بیرون بیای، خلاصه که اینجا رو مثل خونه ی خودت بدونی. میتونی با این وضعیت اینجا بمونی؟
سرش رو بالا گرفت و با بغض گفت: مگه جای دیگه ای رو دارم که برم؟
از پشت پرده ی اشکی که روی چشماش بود میتونست آروم شدن خروش چشمای هفت رنگ عماد رو ببینه. لبخندی به صورتش پاشید وگفت: شام چی میخواری زنگ بزنم بیارن؟
romangram.com | @romangram_com