#فانوس_پارت_225

دیگه حال خودم رو نمیفهمیدم. فقط باتمام زوری که داشتم چیزی که توی دهنم بود رو گاز میگرفتم. از لای دندون های قفل شده ام هم صدای ناله ام به گوش میرسید. مزه ی خون توی دهنم پیچیده بود ولی دندونام ازهم باز نمیشد. قدرت هیچ کاری نداشتم. سرم که هنوز توی دستای عماد بود شل شد وچیز که توی دهنم بود بیرون اومد. عماد جسم نیمه جونم رو روی تخت خوابوند وتازه تونستم چشمم رو باز کنم وساعد خون آلودش رو ببینم.

اشک ازگوشه ی چشمم راه باز کرد وپایین چکید. دستم هنوز به شدت دقایق قبل میسوخت. هیچ جونی حتی برای نفس کشیدن نداشتم. پلک هام رو روی هم فشار دادم و هق هقم رو رها کردم. عماد دست راستم رو توی دستاش گرفت و آروم گفت: تموم شد دیگه.

پرستار که داشت هوای اضافی توی لوله ی سرنگی رو خالی میکرد گفت: الان یه مسکن بهت میزنم آروم شی خانومی.

عماد: میشه یه آزامایش خونم ازش بگیرید؟

پرستار: برای چی؟

عماد: برای پیوند.

پرستار: باشه.

چشمای اشک آلودم رو بازکردم وبه عماد که بانگاه غمگینی بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. دستی روی گونه ام کشید وگفت: زودی برمیگردم. و از اتاق رفت بیرون. 5 دقیقه بعد از رفتن پرستار با ساعد باند پیچی شده وارد اتاق شد وکنارم ایستاد وگفت: بهتری؟

پلک هام رو بهم زدم که دوتا قطره اشک پایین چکید. صندلی که سمت دیگه ی اتاق بود رو آورد وکنارم نشست. به ساعدش نگاه کردم وگفتم: ببخشید. نمیخواستم اینجوری بشه.

لبخندی زد وگفت: اشکال نداره.

ـ میزاشتی جیغ بزنم.

romangram.com | @romangram_com