#فانوس_پارت_224
خواست جوابم رو بده که دست ایمان روی شونه اش نشست وبا چشماش به سکوت دعوتش کرد. با حرص به مبل تکیه داد ونفسش رو بیرون داد. از پله ها بالا رفتم و روی تختم ولو شدم. هنوز خیلی چیزها توی دنیا وجود داشت که میخواستم بدونم. هنوز به خیلی چیزها شک داشتم حتی به خودم. هنوز نمیدونستم آینده قراره من رو به کجا بکشونه. هنوز نمیدونستم از آدمای دورو اطرافم کدومشون خوب اند و کدومشون گرگ صفت. هنوز خیلی سوال ها بود که برام بی جواب بود. سوال هایی که بعده ها فهمیدم اگه جوابش رو نمیفهمیدم خیلی به نفعم بود.
ساعت 10 صبح بود وتوی ماشین عماد به سمت بیمارستان در حرکت بودیم. درد پهلوهام دوباره شروع شده بود. دیگه فهمیده بودم که این درد برای چیه و همین باعث میشد حال بدم بدتر بشه. ماشین رو توی پارکینگ بیمارستان پارک کرد و پیاده شدیم. حتی تحمل دیدن بیمارستان رو هم نداشتم. دیدن در و دیوار سفیدش حالم رو بد میکرد. بوی الکل که به دماغم میخورد حالت تهوع میگرفتم. راه رو های باریک بیمارستان و نور کمی که به زور از چراغ های کم نورش به زمین میرسید همه و همه فضا رو برام وحشتناک تر میکرد. احساس میکردم که دستی دور گردنم حلقه شده و میخواد خفه ام کنه.
عماد که رنگ کبود شدم رو دید گفت: چی شده؟ خوبی؟
دستم رو به دیوار گرفتم وسرم رو تکون دادم. بازوم رو گرفت و سریع تر به سمت قسمت همودیالیز کشید. روی تخت نشستم وچشمام رو بستم. کنارم ایستاد وگفت: مطمئنی خوبی؟
ـ آره. برو بگو پرستاره بیاد زودتر شروع کنه.
کلافه سرش رو تکون داد و از اتاق رفت بیرون. چند دقیقه بعد همراه یه پرستار برگشت. پرستار لبخندی به روم پاشید وگفت: سلام خانومی، خوبی؟
پوزخندی زدم وگفتم: تا خوب چی باشه.
متعجب نگاهم کرد وچیزی نگفت. باندرو آروم از روی دستم باز کرد و نگاهی به دوتا زخم متورم و کبود انداخت. کشوی زیر دستگاه رو باز کرد و سوزن های نیم سانتی ولوله هاش رو بیرون کشید. حتی دیدن سوزن ها ویادآوری درد غیرقابل تحملش حالم رو بد میکرد. احساس میکردم تمام بدنم رو با این سوزن ها دارند سوراخ سوارخ میکنند. تمام محتویات معدم تا توی حلق ام بالا میاومد ولی به زور خودم رو نگه میداشتم. عماد سمت دیگه ام ایستاد وصورتم رو گرفت بین دستاش وگفت: نگاه نکن باران.
به چشمای هفت رنگش که زیر نوری که از پنجره به داخل میاومد به عسلی میزد نگاه کردم وسعی کردم به دردی که قراره تا دقایقی بعد توی تموم تنم بپیچه فکر نکنم ولی صدای پاره شدن پاکت سوزن ها وسر و صدایی که پرستار موقعه کارکردن داشت نمیذاشت ذهنم رو منحرف کنم. عماد لبخند بی جونی زد وگفت: میدونستی چشمات خیلی خوشگله؟
خواستم جوابش رو با لبخند تلخی بدم که درد نفس گیری توی دستم پیچید. چشمام رو روی هم فشار دادم وخواستم جیغ بکشم که چیز سفتی توی دهنم فرو رفت. باتمام توانی که داشتم گازش گرفتم بلکه دردم تخلیه بشه ولی جای سوزن به طور جانکاهی میسوخت. بدتر از همه این بود که پرستار دوباره روی همون نقطه ی قبلی رو سوراخ کرده بود. خواستم چیزی که توی دهنم بود رو در بیارم وبه هق هقم اجازه ی خروج بدم که سوزن دوم هم فرو رفت.
romangram.com | @romangram_com