#فانوس_پارت_219

ـ تو قرار نیست درد اون سوزنای یه سانتی رو تحمل کنی که داره نطق میکنی.

خندید وگفت: حالاچرا اینقدر عصبی؟

ـ میخوام برم بالا. میخوام بخوابم.

ـ میتونی بری ولی خودت میدونی اگه غذا نخورده پا تو از در آشپزخونه بزاری بیرون عماد دمار از روزگارت در میاره. پس لج نکن و دوتا لقمه بخور.

ـ اون داره لج میکنه.

ـ اون که صد البته. ولی تو مثل اون بد نشو. واسه سلامتی خودتم بهتره.

با اینکه اصلا دلم راضی نبود ولی بخاطر اینکه زودتر از اون وضعیت رها شم قاشم رو برداشتم و به زور دوتا لقمه غذا خوردم. کامیار با لبخندی از سر رضایت به صندلیش تکیه داد ونگاهم کرد. عماد که دید قاشق به دست گرفتم با تعجب از جاش بلند شد و اومد جلوی در آشپزخونه ایستاد. بشقابه نصفه خوردم رو پس زدم و از جام بلند شدم. همونجوری که از کنارش رد میشدم بانفرت گفتم: خیلی وحشی تشریف دارید مهندس معینی. وقبل از اینکه واکنشش رو ببینم از پله ها بالا رفتم.





ـ باران، پاشو بیا پایین.

کلافه داد زدم: میخوام بخوابم.دستاز سرمبردار.

romangram.com | @romangram_com