#فانوس_پارت_193
ـ هیچی. فقط گفت نفس قبلا تو گذشته ی تو بوده. دیگه چیزی نگفت. حالا کی هست؟
عصبی سنگی که زیر پاش بود رو شوت کرد سمت دیگه و گفت: این اسم رو فراموش کن.
کلافه گفتم: چرا؟
داد کشید: بامن بحث نکن باران. فقط این اسم رو فراموش کن. باشه؟
دیگه فهمیده بودم که موقعه ی عصبانیتش حرف زدن باهاش بی فایده است. سر همین سری تکون دادم و گفتم: باشه.
کلافه دست توی موهاش کشید و رفت لب آب. احساس میکردم تمام اون گذشته ای که بخاطرش ایمان ازش دفاع میکنه به یه نحوی به این اسم ربط داره. اسم زنی که نمیدونستم چه رابطه ای با عماد داره.
با اینکه ذهنم حسابی مشغول شده بود از جام بلند شدم و رفتم کنارش ایستادم. نفس های عمیق میکشید و بخار نفسش بالای سرش مثل ابر میشد. به تصویر ماه توی آب نگاه کردم وگفتم: میشه به ایمان بگی بهم پاپ یاد بده نه کلاسیک؟
نگاهم کرد وگفت: میخوای بخونی؟
قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم وگفتم: یعنی صدای من به پای صدای شروین نمیرسه؟
خندید وگفت: صدای خودت و با صدای خز شروین مقایسه میکنی؟
ـ کی برمیگردیم؟
romangram.com | @romangram_com