#فانوس_پارت_182


ـ باشه. من نمیتونم درک کنم. ولی تو که درک میکنی ببین داری با زندگیش چی کار میکنی.

ـ زندگیش؟ بابا این زندگی کوفتیش چیه که تو هی زندگیشو میکوبی تو سر من؟

صدای خواب آلود سها بلند شد: چه خبرته باران؟ صدات تا بالا میاد.

ایمان لبخندی بهش زد و گفت: صبح بخیر بانوی خواب آلوی خودم.

سها لبخندی زد وگفت: صبح بخیر.

باحرص ازجام بلندشدم و من هم از خونه زدم بیرون. اصلا نمیتونستم درک کنم که چرا ایمان اینقدر از عماد دفاع میکنه. خیلی چیزا بود که اون نمیدونست وخیلی چیزا بود که منن میدونستم و من نمیدونستم که بین این همه علامت سوال حق با کیه.

همینجوری داشتم قدم میزدم که رسیدم لب ساحل. چشمام رو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم. میخواستم چند دقیقه ای رو توی آرامش صدای دریا بمونم که صدای کسی باعث شد چشم بازکنم. عماد روی تخته سنگی که همیشه من مینشستم نشسته بود و داشت به دریا نگاه میکرد. بدون اینکه نگاهم کنه گفت: خیلی سال پیش، وقتی هنوز مادرم زنده بود یه روز که تو اتاقم داشتم حساب های شرکت رو چک میکردم اومد تو اتاقم و نشست روی تختم. دست از کارم کشیدم و بهش نگاه کردم.گفت: کی میخوای زن بگیری پسر؟ کی میخوای دنبال یه همراه باشی برای خودت؟ کی قراره از این عزب بودن در بیای؟ خندیدم وگفتم: من تنهاییم رو دوست دارم مادرم. گفت: ولی من تنهاییت رو دوست ندارم. گفت باید زن بگیری. گفتم: چرا؟ گفت: چون باید تنهاییت رو یه جوری پرکنی. اگه خیلی تنها بمونی بهش عادت میکنی و دیگه هیچ وقت زن نمیگیری. بهش گفتم تنهایی رو بدون زن گرفتن هم میشه پرکرد ولی قبول نداشت. اون روز خودم هم چندان به حرفم ایمان نداشتم. ولی...

نگاهش رو به صورتم داد وگفت: ولی الان میفهمم که بدون زن گرفتن هم میشه تنهایی رو پر کرد. اون روز که آوردمت خونم شاید اولش قصدم چیز دیگه ای بود. ولی مظلومیت چشمات خیلی چیزا رو یادم آوردم. چیزایی که خیلی وقت بود توی وجودم خوابیده بودند. اون شب تا صبح به اون قسمت های تاریک وجودم که خیلی وقت بود خوابیده بودند فکر کردم. مدتی بود که توی زندگیم احساس خلا میکردم ولی اون شب با دیدن تو احساس کردم شاید این خلاهای به وجود اومده بخاطر خاطرات فراموش شدم باشه. بخاطر همین هم نگهت داشتم تا خاطرات فراموش شدم رو بهم یادآوری کنه. تادیگه احساس خلا نکنم. تا از تنهایی دربیام. ولی الان دیگه مجبورت نمیکنم. موندن یا رفتنت با خودته. اگه بخوای بری به تصمیمت احترام میزارم و تمام امکانات یه زندگی خوب رو برات مهیا میکنم. اگرم موندی که... لطف بزرگی درحقم کردی.

بدون هیچ حرف اضافه ی دیگه ای از جاش بلند شد وبه سمت ساختمون قدم برداشت. بغض گلوم رو گرفته بود. اشک توی چشمام جمع شده بود. تا حالا عماد رو اینقدر تنها ندیده بودم. چشمای هفت رنگش یه غم خیلی عمیق رو توی خودش داشت. باصدای لرزون صداش زدم: عماد...

سرجاش ایستاد ولی برنگشت. قدم هام رو کشیدم و رو به روش ایستادم. نفس های عمیق میکشید وداغی نفس هاش توی صورتم میخورد. اشکی که روی گونه ام سرخورده بود رو گرفتم وگفتم: تو کی هستی لعنتی؟


romangram.com | @romangram_com