#فقط_من_فقط_تو_پارت_248


زود باش یه جک بگو ....

یه حرفی بزن .... هر چیزی ... این سکوت مسخره رو بشکن ....

اصلا" توضیح بده ....

به زور دهنمو باز کردم. شیدا کماکان در حال سکته کردن بود و این من بودم که به صورت خودکار با آهنگ تکون می خوردمو اونم همراه خودم تکون می دادم.

من: راستش ... نمی دونم چه جوری بگم ... من تا حالا تو یه همچین وضعیتی نبودم. حتی تا جالا یه همچین حسی هم نداشتم. نم یدونم اصلا" کی به همچین چیزی رسیدم.

به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: که تو برام مهمی ... که نم یتونم بی تفاوت از کنارت رد بشم.

شادید از خیلی وقت پیش شاید وقتی که ایران بودیم بهت توجه داشتم . البته نه به اون صورت بیشتر به خاطر اینکه تو تنها دختری بودی که جلوم کوتاه نمیومدی. نه خوش تیپی و قیافه ام جذبت می کرد نه پول و ثروت بابام و نه اینکه من پسر رئیست بودم.

هیچ کدوم از اینا باعث نمیشد که خودتو ضعیف نشون بدی و جلوم کوتاه بیای. همیشه مقابله می کردی. می جنگیدی. برای اثبات خودت.

شاید اولین جرقه احساسم اون روز تو راهرو هتل زده شد. همون روز که اون پسر روسه بهت حمله کرد. وقتی اون حرفها رو بهت زدم و تو گریه کردی. وقتی بهم گفتی زود قضاوت نکن برای اولین بار تو زندگیم خجالت کشیدم. از حرفهایی که زده بودم شرمنده شدم.

من همیشه حرفهای بدتر از این و به هر کی که دوست دارم میگم و هیچ حس پشیمونی ندارم. اما اون روز من پشیمون بودم و حاضر بودم هر کاری بکنم که تو ببخشیم.

بعدش دیگه نفهمیدم چی شد. هر روز که کنارم بودی دوست داشتم یه کاری بکنمک که خوشحال بشی. که روت تاثیر بزارم. که یه جورایی هم خودم بشناسمت هم تو بشناسیم. هم اینکه ....


romangram.com | @romangram_com