#فقط_من_فقط_تو_پارت_226


تعجب کردم.

-: هر وقت حاضر شی میریم.

-: من حاضرم.

نمی فهمیدم این همه عجله برای چیه. اما هیچی نگفتم. بی حرف برگشتیم تو کلبه و وسایلمون و جمع کردیم. من لباسهامو عوض کردم و رفتم حاصل. برای یک ساعت دیگه بلیط کشتی گرفتیم. تو ساحل بی حرف به دریا نگاه کردیم.

تو فکر بودم. نمی فهمیدم چشه. نه حرف می زد نه حتی لبخند. دیگه از هیجان دیروز خبری نبود.

سرد بود . سرد و عصبانی. دلیلی برای کارهاش نداشتم. برای همین ترجیح دادم چیزی نگم. سوار کشتی که شدیم. تمام مدت خیره به موجهای دریا بود که با حرکت کشتی تو آب ایجاد میشد.

ازش فاصله گر فتم و رو صندلی نشستم و آروم نگاش کردم.

برگشتیم هتل و هر کدوم رفتیم تو اتاقمون. نه حرفی. نه تشکری. نه خداحافظی ..... هیچی .... حتی صبح سلامم نکرد. کلافه و عصبی تو اتاقم قدم رو می رفتم و به این تغییرات فکر می کردم.

هر چی فکر می کردم که ببینم کجای کارم مشکل داشت و چی کار کردم که باعث این همه عصبانیت شیدا بشه هیچی پیدا نمی کردم.

شیدا تمام روز و شب و تو اتاقش موند و حتی برای نهار و شام هم باهام همراه نشد.




romangram.com | @romangram_com