#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_538

خواست تلفن رو قطع کنه که گفتم:

- پدرجون؟

پدرجون: جانم؟

- خیالم راحت باشه به آریان چیزی نمی گید؟

پدرجون: آره عزیزم.

- ممنــون. خدانگهدار

گوشی رو قطع کردم و همراه سوگل راه افتادم.

حدود یک هفته از خروج من از خونه آریان می گذشت. کم کم به این نتیجه رسیده بودم که رفتارم بچگونه بوده. نمی دونم شایدم عکس العملم تو اون لحظه طبیعی بود اما خیلی زود تصمیم گرفته بودم. زندگیمون اونقدر خوب بود که نشه یه شبه و بخاطر شایــد یه سوء تفاهم خرابش کرد. تصمیمم رو گرفته بودم باید با آریان حرف می زدم.

به همین راحتی نمی تونستم میدون خالی کنم و زندگیم رو دو دستی تقدیم سیما کنم. الان که بعد از یه هفته پدرجون باهام حرف زده بود حس می کردم هر چی باشه اون بزرگتره منه ... بیشتر می فهمه ... پس دیگه جای شکی تو تصمیمم نبود.

romangram.com | @romangram_com