#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_536
پدرجون: اینطوری نمیشه. دیشب تا صبح آریان تمام هتل ها و مسافرخونه های شهر رو دنبال تو گشته دختر ... منم پدرشم دلم نمیاد بچه ام رو انقدر بی تاب ببینم.
وای خدا این مرد اصلا به فکر من نبود. سریع گفتم:
- شما واقعا حق رو به اون می دید؟ شما جای من اگه ... اگه می دید سیما آویزون آریان و صدای خنده شون کل آموزشگاه رو برداشته چیکار می کردید؟ هان؟
پدرجون: مطمئنی؟ خودت دیدی؟
با بغض گفتم:
- آره پدرجون با چشمای خودم دیدم که اینطوری خرد شدم. پدرجون آریان در حقم بد کرد.
یکم ساکت شد و بعد از چند لحظه ای گفت:
- رو کمک من هم حساب کن دخترم. دلم نمی خواد بچه ات بخاطر این جریانات آسیبی ببینه. تا هر وقت می دونی خونه م بمون تا آروم شی. خودم هم با آریان صحبت می کنم تا یکم بهت وقت بده. حداقل می تونم بهش بگم خونه ی یکی از دوستاتی تا خیالش راحت باشه.
- آره پدرجون بگید خونه دوستشه ... بگید جای امنی هست. فقط از بچه چیزی نگید ... مثل اینکه چیزی نمی دونه.
romangram.com | @romangram_com