#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_525


سوگل: اه چه واسه من آدم شده. ممنون عزیزم چیه روانی؟ من دوستتم. حالا هم زود باش بیا آشپزخونه می خوام واست یه غذایی درست کنم که انگشت هاتم باهاش بخوری ... ماهی خریدم. هر چی باشه غذای مورد علاقمه ومی تونم خوب بپزم.

- وای سوگل سیرم.

سوگل: بیخود ... اون بچه الان باید تقویت بشه.

بحث کردن باهاش بی فایده بود. هر دو وارد آشپزخونه شدیم و با مواد غذایی که خریده بود مشغول درست کردن غذا شدیم. هر چند من نشسته بودم و سوگل خودش تمام کارها رو انجام می داد. بودنش خوب بود. اینکه باهاش درد و دل می کردم خوب بود. اینکه یه نفر بود بهم بگه من هوات رو دارم ... بهم بگه من پشتتم ... من نمیزارم تنها بمونی ... واسم یه دنیا ارزش داشت.

حسابی باهم حرف زدیم و خیلی روحیه ام عوض شد. کم کم داشتم یه این نتیجه می رسیدم که بذارم آریان واسم توضیح بده. اما نمی خواستم زود ببینتم. می خواستم یکم تنبیه شه بعد ... تصمیم گیری در مورد زندگیمون رو هم گذاشتم واسه بعد از اینکه توضیح آریان رو شنیدم.

البته مطمئن بودم که می خوام بچزونمش و حالا حالا جلو چشمش آفتابی نمی شدم. چون صد در صد هیچ توضیحی واسه استخدام سیما نداشت.

سوگل ظرف ماهی رو روی میز گذاشت و گفت:

- بفرمایید. این هم غذای مخصوص سرآشپر واسه عزیز دل خاله.


romangram.com | @romangram_com