#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_510
از صدای خنده هایی که می شنیدم جا خوردم. خیلی واسم آشنا بود ولی به یاد نمی آوردم. یکم از در رو آروم باز کردم و از چیزی که می دیدم کل وجودم سرد شد. له شدم ... داغون شدم ... صدای شکستن قلبم رو به وضوح می شنیدم. سیما روی صندلی کنار آریان اونقدر بهش نزدیک شده بود که تقریبا دیگه سرش روی شونه آریان بود. شالش از روی سرش افتاده بود و به یه سری برگه ای که تو دست آریان بود با صدای بلند می خندید.
دستم روی دستگیره در خشک شد. اشکم از گوشه ی چشمم راه خودش رو پیدا کرد و قطره قطره پایین می چکید. نفسم تنگ شده بود. ظرف غذا از دستم افتاد و با صدای بدی شکست. تمام محتوایاتش روی زمین ریخت.
هر دو با ترس سرشون رو بالا آوردن و تو یه لحظه نگاهم به نگاهش گره خورد. تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. این بود جواب عشقی که نسبت بهش داشتم؟ دست لرزونم رو روی گونه ام کشیدم تا اشکم پاک شه ... برگه آزمایش رو از تو کیفم در آوردم و پرت کرده تو صورتش و به سمت در دویدم.
به صدای آریان که می گفت:
- پریناز اشتباه می کنی ... پری سوء تفاهم شده ... بیا از خودش بپرس ... پری صبر کن دیوونه کجا میری؟ با توام ...
گوش ندادم و تند تر دویدم. دیگه بچه ام واسم مهم نبود ... دیگه هیچی واسم مهم نبود. بچه ای که باباش یه مرد خیانتکار همون بهتر که نباشه.
یه نگاه به پشت سرم انداختم هنوز داشت دنبالم می دوید. تاکسی جلو پام ترمز کرد. سریع سوار شدم و در جوابش که گفت:
- کجا خانوم؟
جیغ زدم:
romangram.com | @romangram_com