#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_350
باز گفت:
- پریناز خانووم؟
اه دیگه داشت رو مخم راه می رفت. پسره پرو ... من رو می فرستن پی نخود سیاه ... برگشتم سمتش و عصبی گفتم:
- خ ... ف ... ه ... ش ... و
سریع از جا بلند شدم و به سمت پله ها رفتم. دیگه نتونستم بغضم رو قورت بدم. هر چی تا حالا صبوری کرده بودم کافی بود. رو تخت ولو شدم و زد زیر گریه ...
صدای سیما رو می شنیدم که می گفت:
- پس پریناز کو؟ واسش چایی آوردم ...
با شنیدن صداش اعصابم بیشتر بهم می ریخت. گریه کردنم فایده نداشت. باید هر چی زود تر از اینجا می رفتم. سریع ساکم رو برداشتم و لباس هایی رو که آریان بیرون آورده بود رو داخلش هل دادم. صدای پایی که به سمت اتاق می اومد رو شنیدم. با لبه آستینم اشکام رو پاک کردم. با صدای آریان سرم رو پایین تر گرفتم. دلم نمی خواست گریه کردنم رو ببینه.
آریان: پریناز چی شد؟
romangram.com | @romangram_com