#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_323
پدرام تعریف می کرد و من اتفاقای چند وقت اخیر و سوتی های سارا یادم می اومد. روزی که بهم گفت عروس خانم در صورتی که هنوز من بهش چیزی نگفته بود ... روزی که گفت عروسی ... ولی بعد حرفش رو عوض کرد و مهم تر از همه روزی که تو کوه باهام تماس گرفت و من همش فکر می کردم پدرام رو چرا اون روز اتفاقی دیدم ... نامرد ها چقدر قشنگ واسم نقش بازی کرده بودن.
جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:
- خیلی بیشعوری. اصلا می دونی چیه؟ جفتتون بیشعورید. اون از دوستم اینم از داداشم ... الان باید بهم می گفتی؟ من یه حالی از این سارا بگیرم.
از رو مبل بلند شد و به سمتم اومد. سرم رو بوسید و گفت:
- آجی من ازش خواستم که نگه. هر چی به مامان خواستم بگم گفت باید عروسی پریناز تموم شه بعد تو. گفت این طوری سختش میشه. می خواستم ازت بخوام حالا تو باهاش حرف بزنی یه جوری ... یه جوری که نفهمه اصلا این مدت من و سارا با هم حرف زدیم. متوجه منظورم که میشی؟ به محض اینکه بفهمه بدون اطلاع خودش بوده میگه دوست بودید و اصلا ازدواجتون درست نیست.
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه. حالا تا ببینم چیکار می تونم واست بکنم.
کیفش رو برداشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com