#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_163


در حالی که تسبیحش رو می چرخوند گفت :

باشه تا من امضا کنم برو فقط زود...

از پرستار اتاقشو پرسیدم ، وارد اتاق که شدم بغض سنگینی به گلو راه پیدا کرد رفتم کنار تختش وایسادم دستشو توی دستام گرفتم و گفتم :

سلام علی جان. توام مثل همه از ظاهرم تعجب کردی؟

ولی نباید تعجب کنی چون خودت باعث و بانی این حجاب بودی ، تو بودی که چشمامو باز کردی تا راهمو پیدا کنم...

یادمه اون روز یه اشک از گوشه چشمم پایین اومد تو با دستات گرفتیش الانم یه اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد ولی هیچ دستی نبود که پاکش کنه...

عشقم من نباشم ببینم که تو حتی یه خارم به پات رفته باشه...طاقت ندارم توی این وضعیت ببینمت پس زودتر خوب شو...

یادمه آخرین بار یه شرطی زندگیمو زیر و رو کرد و منو عاشق کرد حالا با یه شرط جدید می خوان عشقمو ازم بگیرن این عدالته؟

می بینی به زور عاشقت می کنن و به زورم عشقتو می گیرن عجب دنیای نامردیه...

عزیزم ، مرد من مجبورم که برم تا تو زنده بمونی...مجبورم از عشقم بگذرم تا عشقم زنده بمونه...اگه بهوش اومدی و منو ندیدی تو رو بخدا فکر نکنی بی وفایی کردم مجبورم کردن...بابات مجبورم کرد...بهم گفت اگه این کارو نکنم نمی زاره عملت کنن و تو می میری...فقط بدون که تا قیامت دوست دارم و خواهم داشت...خداحافظ نفس من برای همیشه...

با صورتی از اشک خیس شده از اتاق بیرون اومدم ، وارد حیاط بیمارستان شدم رعد و برقی زد و بارون شروع به باریدن کرد انگار دل آسمون هم مثل دل من گرفته بود...

سرمو بالا گرفتم و گذاشتم بارون اشکای صورتمو خوب بشوره...

سوار ماشین شدم ، فلشمو به پخش ماشین زدم و پلی شد :

لحظه ها همیشه خواستن که تورو بگیرن از من


romangram.com | @romangram_com