#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_162

با شنیدن اسمم برگشتم بهرام بود اونم مثل دوست علی تجب کرده بود به رسم ادب سلام کردم جواب سلاممو داد و اومد جلو و گفت :

چی شده؟

باید عمل بشه من امضا کردم برگه رضایت نامه رو شما هم باید امضا کنید.

اومد جلو خودکارو دستش گرفت و به سمت برگه برد ولی لحظه آخر دستشو نگه داشت سرشو برگردوند و بهم با چشمای باریک شده خیره شد...با نگاهش یه آشوب بزرگی رو توی دلم ایجاد کرد، خودکارو انداخت رو برگه و اومد جلو در یه قدمی من وایساد و گفت :

هر کی رو بتونی فریب بدی منو نمی تونی...حتی ظاهرتم واسه ی همین تغییر دادی آخه اون سارایی که جلوی نامحرم لباسایی می پوشید که آدم شرمش می شد نگاش کنه می پوشید کجا و دختر چادری که الان روبروی من وایساده کجا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

با شهامت گفتم :

همه آدما می تونن تغییر کنن...

پوزخندی زد و گفت :

توبه گرگ مرگ است...در هر صورت من به یه شرطی زیر این برگه رو امضا می کنم.

قلبم دیوانه وار خودشو به سینم می کوبید با استرس گفتم :

چه شرطی؟

با مکث گفت :

بعد از عمل علی تو رو به هیچ وجه نباید ببینه برای همیشه...و اگر خدای ناکرده یه روزی تو رو دور و بر علی ببینم یه پاپوشی برات درست می کنم که دادگاه حکم سنگ سارتو صادر کنه.

زمان و مکان برام متوقف شد ، همه دنیا با عظمتش برام اندازه یه حفره تنگ شد ، یعنی این آدمی که روبروی من اینقدر بی رحمانه صحبت می کرد یه پدر بود..یه قطره اشک از گوشه ی چشمم به پایین چکید...با صدای تحلیل رفته ای گفتم :

باشه قبوله فقط بزارید قبل عمل برای آخرین بار ببینمش.

romangram.com | @romangram_com