#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_151
سریع اومد طرف من و گفت :
خوبی سارا؟
نفس نفس می زدم واقعا داشتم خفه می شدم ، بریده بریده گفتم :
علی...علی...
علی نگران دستمو گرفت و گفت :
جانم ، جان علی
با همون حالت گفتم :
دارم...دارم...دارم خفه... می شم...خفه...می شم
منو بغل گرفت و گفت :
سارا گریه کن عزیزم گریه کن....
ولی من نمی تونستم هیچ کاری بکنم فقط داشتم جون می دادم ، جلوی چشمام داشت سیاه می شد که یه دفه...
یه دفه سیلی علی به دادم رسید ، بغضم شکست و هزار تکه شد و همش از چشمام پایین اومد ، راه نفسم باز شده بود و تند تند نفس می کشیدم...
علی محکم بغلم کرد و منو به خودش فشرد ، زجه می زدم و اشک هام پیرهنشو خیس می کرد...سرم گیج می رفت نزدیک بود بیفتم که پیرهنشو چنگ زدم...یه دستشو انداخت زیر پام و بلندم کرد روی مبل نشست و منم روی پاهاش نشوند و سرمو روی سینش گذاشت و شروع به نوازش موهام کرد... بعد چند لحظه دم گوشم گفت :
آروم شدی خانومم؟
romangram.com | @romangram_com