#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_150
می دونستم دو تا پسرهام بوی پول به دماغشون بخوره بچه که سهله جونشون رو هم می دن به خاطر همین اون شرط مسخره رو گذاشتم...
از کارم کاملا راضی ام چون تازه یواش یواش دارم نتیجه کارم رو در چشم های تو و علی می بینم ولی سارا ازت می خوام حلالم کنی گلم، حلالم می کنی؟
بغضمو خیلی سخت قورت دادم و گفتم :
هیچ وقت فکر نمی کردم شما از همه ی لحظات زندگیم خبر داشته باشید ولی انگار اون کسی که بی خبر بوده تا حالا من بودم...خانم بزرگ شما باید منو ببخشید که تا بحال رفتار خوبی باهاتون نداشتم.
خانم بزرگ آروم خودشو کشید و بالا و به پشتی تخت تکیه داد دستمو گرفت و منو توی آغوش گرمش جا داد و گفت :
سارا وقتی تو رو می بینم انگار دارم جوونی های خودم رو می بینم...اصلا جوونی برای اشتباه کردنه پس مطمئن باش من همیشه درکت کردم پس نیازی به عذر خواهی نیست...
آروم سرمو نوازش کرد و پیشونیمو بوسید و گفت :
برو که می خوام علی هم ببینم آخه وقت زیادی ندارم...
وارد خونه که شدیم رفتم سمت اتاق تا لباساموعوض کنم ، بغض داشت خفم می کرد ، لباسامو با تاپ و شرتک عوض کردم و وارد پذیرایی شدم علی با همون لباسا روی مبل نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود...
احساس خفقان می کردم دستمو بردم سمت گلومو شروع به مالشش کردم تا بهتر بشه ، موبایل علی زنگ خورد جواب داد :
سلام جناب حکیمی مشکلی پیش اومده ما که همین الان اونجا بودیم...
سریع رفتم گوشی علی رو قاپیدم و روی آیفون زدم :
متاسفانه خانم همین الان فوت کردن...
گلومو با شدت بیشتری مالش دادم...علی نگران نگام می کرد ، خودشم بغض داشت به زور گفت :
ممنون که خبر دادین ما خودمونو هر چه سریعتر می رسونیم...خدانگهدار
romangram.com | @romangram_com