#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_129
چقدر دلم می خواد با ناخونام چشماشو از کاسه در بیارم پسره ی چندششششششششششش
سارا آروم باش الان حرفشو گوش کن ولی بعدا تلافی کن...آره همینکارو می کنم...
هیچی نگفتم و همونطوری از اتاقش با هم زدیم بیرون ، همه با دیدن علی پا می کوبوندن زمین و احترام می زاشتن یعنی اینقدر درجش بالا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
اینم بگم با دیدن من اولش تعجب می کردن ولی بعدش احترام می زاشتن...
با هم سوار ماشین شدیم و به طرف خونه راه افتادیم...
تو آینه ماشین خودمو نگاه کردم علی رو که آدم می کنم ولی خودمونیما این مدل شال هم بهم میادا...
اصلا یادم نبود این مارموز چجوری پلیس بوده و من تا حالا نفهمیدم مگه کارخونه نمی ره؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
رو بهش گفتم:
ببینم تو چجوری هم کارخونه می ری هم پلیسی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
به راحتی...حاج آقا این موضوع رو می دونه به خاطر همین من بیشتر موقع ها می رم کلانتری و بعضی مواقع می رم کارخونه مثلا اون موقعی که شما اون دسته گلو روی صورت بنده پیاده کردی مجبور شدم یه هفته از سرهنگ مرخصی بگیرم...
ااااااااااااااااااااااااا ااااه این چه مارمولکی بوده و من خبر نداشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خونه که رسیدیم برای سحری قرمه سبزی درست کردم این علی هم نزدیک بود انگشتاشم بخوره...
ساعت 3 بعدازظهر بود که از خواب بلند شدم، یه یادداشت روی میز توجهمو جلب کرد:
romangram.com | @romangram_com