#عشقی_برای_کشتن_پارت_130
سارا اشکاشو پاک کردوگفت:خوب راستش...من واقعا میخواستم خودمو تو دریا غرق کنم، ولی وقتی رفتم تو دریا..سرد بود، خیلی سرد...ترسیدمو هر جوری که بود اومدم بیرون..فکر مامانو بابا و شماها نزاشت که خودمو توی اون دریای سرد غرق کنم، نتونستم اینکارو بکنم، ولی همونجا تو ساحل از هوش رفتم، تو بیمارستان بودم ولی نتونستم برگردم،چون افسردگی حاد داشتم...ولی هر جوری بود خودمو ساختم تا برگردم...تا بتونم دوباره پیشتون برگردم تا بشیم یه خانواده، ولی الآن که آدم قوی شدمو بابت گذشتم تاسف نمیخورم..اما فهمیدم که برادرام تبدیل شدن به آدمای ضعیف وبی اراده...این منو اذیت کرد، مخصوصاً که فهمیدم یکی از شماها به خودش آسیب زده و.
سهیل هم اشکاشو پاک کردو نفس عمیقی کشیدوگفت:بیشترش تقصیر شاهین بود که الآن دیگه بینمون نیست..شاهین بود که همه چیزو به رز گفت وهمه چیرو خراب کرد وگرنه من میخواستم جبران کنم، نمیگم اصلاً مقصّر نیستم ولی واقعاً رزو دوست دارمو میخوام جبران کنم..واقعاً.
_:بخاطر این انتقام برادرتو ازدست دادی...زنتو هم همینطور، درس عبرت گرفتی واقعاً.
سهیل تو چشمای خواهرش نگاه کردوگفت:آره...گرفتم...من دیگه از خیر انتقام گذشته بودم، عاشق رزم...میخوام باهاش زندگی کنم..همه چیرو هم جبران میکنم، اگر اون نبود من تاحالا بخاطر تو دیوونه میشدم..ولی شاهین چی؟ لحظه آخر همه چیزو فاش کردوبچه منو کشت . آخرسر هم خودشو کشت..تا آخرین لحظه سعی کرد رزو عذاب بده،اونی که باید یقشو گرفت برادرمه نه من...حالاکه اون نیست همتون رو سر من خراب شدید؟ ... اَه..
سارادست برادرشو فشردگفت:حالا آروم باش...رز همه چی رو برام تعریف کرده، بابت مرگ بچه ات هم متأسفم، همه عصبانین چون با زندگی یه آدم الکی بازی شده! منم سعی میکنم که کمکت کنم..با پدرو مادر صحبت میکنم تا همه چی رو فراموش کنن وببخشنت، ولی در مورد رز هیچ قولی بهت نمیدم...نمیخوام ته دلتو خالی کنم ولی...فکر کنم رز دیگه تصمیمشو گرفته و تو... نمیتونی کاری بکنی..اون هم بچشو از دست داده وهم احساس میکنه بهش خیانت شده...خیلی عصبانیه وناراحت.. قلبشو شکوندی سهیل.
سهیل احساس بدی بهش دست داده بود، دوباره همون احساس شرمندگی همیشگی اومد سراغش، همون عذاب وجدان... باید رزو برمیگردوند...نمیخواست زندگیش دوباره نابود شه...ایندفعه رو عقب نمیکشید، میدونست رز هم نیاز به فرصت داره ولی نمیخواست حرفی از جدایی بشنوه..نمیخواست بشنوه عشقش...همسرش داره ترکش میکنه، دوست داشت زودتر رزو ببینه، احساس میکرد باید کلّی باهاش حرف بزنه وهمه چیزو براش توضیح بده...حتی اگر آسمون به زمین میومد هم تصمیمش قطعی بودو رزو برمیگردوند...رز تو این مدتی که باهم زندگی کرده بودن سهیل آروم شده بودو حتی اگر سارا واقعاً مرده بود هم تونسته بود با این قضیه کنار بیاد، اینو خوب فهمیده بود که اگر کسی مثل رز کنار شاهین میبودو میتونست کنارش بمونه وآرومش کنه شاید عاقبت شاهین بهتر میشد ونه اینکه به مرگ ختم بشه...از طرفی بخاطر تصمیم رز ناراحت بودو ازیه طرف دیگه هم بابت زنده بودن سارا خوشحال، رو کمک سارا حساب میکرد واین کمی دلگرمش میکرد.
پوفی کشیدوگفت:وای نه آبجی..تورو خدا باهاش صحبت کن، نزار زندگیمون از هم بپاشه...باهاش صحبت کن...شاید حاضر بشه منو ببینه وحرفامو بشنوه، کمکم کن..من نمیخوام از دستش بدم.
سارا دست برادرشو فشردو گفت:خیله خوب...چاییتو بخور سرد شد...ناراحت نباش، من تمام سعیمو میکنم داداشم.
سهیل لبخند محبّت آمیزی زد..چقدر دلتنگ شنیدن این کلمه بود...و الآن دلتنگ شنیدن کلمه بخشیدنو دوستت دارم از طرف رز بود..میدونست شنیدن دوباره این کلمات از طرف رز قیمت داره وتاوان.
رز هم که همه ی حرفاشونو شنید، بدون هیچ حرفی برگشت تو اتاقش.
نشست رو تختش...با خودش فکر کرد:سهیل تصمیمش جدّیه...اون میخواد نگهم داره...ولی باید تنبیه بشه، نمیخوام به راحتی ببخشمش...باید تنبیه بشه...من تصمیمم جدّیه سهیل، نمیتونم ببخشمت...قلب من هنوز شکستست...زمان میخواد تا التیام بشه.
romangram.com | @romangram_com