#عشقی_برای_کشتن_پارت_129

رز احساس کرد تپش قلبش رفته بالا...قلبش برای دیدن سهیل بی تابی میکرد.
رز:شما لطفاً برید درو باز کنید، من نمیخوام حرفی باهاش بزنم...یعنی...نمیخوام فعلاً باهاش روبه رو بشم.
رز رفت تو اتاقش وساراهم رفت درو باز کرد. دکمه آیفنو زدو در با صدای تیکی باز شد.
سهیل تا اومد تو صداش زد، :سارا...سارا...رز...
سارا اومد جلوشو با بغض گفت:سلام سهیل...دلم برات تنگ شده بود داداشم.
سهیل با دیدن سارا جا خورد...همون چشمای مهربونو دید...همون لبخند همیشگی... همون خواهری بود که تا اعماق وجودش دلتنگی رو فریاد میزد...برای تنها خواهرش.
سهیل با دو قدم رفت نزدیک و سارارو بغل کردو گریه کرد، دیگه در برابر خواهرش مهم نبود که با گریه کردن ضعیف جلوه کنه...انگار بالأخره مرحم روحشو پیدا کرد...کسی که میتونه تو این موقعیت سخت همراهش باشه وکمک حالش... بالأخره دلتنگیش تموم شد و خواهری که انتظارشو نداشت برگرده برگشته...این بهترین اتفاقی بود که میتونست براش بیفته.
سارارو به خودش میفشرد...میخواست به قلبش وبه اعماق وجودش بفهمونه که سارا واقعاً زندست...میخواست باور کنه. پنج دقیقه به همون حالت موندن.
دقایقی بعد هم رفتن پذیرایی نشستن. جفتشون چشماشون اشکبار بود..داشتن همدیگرو نگاه میکردنو دستای همدیگرو هم گرفته بودن.

سهیل:خوشحالم که زنده ای آبجی...ولی...ولی چطوری؟.

romangram.com | @romangram_com