#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_226


نازلی_من پسرم عمو دالم

+اره فسقل خانوم گفتم که کی راد و راشا...

با خوشحال گفت_هوراااا

غزاله...

دیشب وقتی ارمیا گفت برگردیم تهران دو دل بودم ...حس بدی داشتم... اما دلم تنگشونه .....ارمیا قرار شد همشونو سوپرایز کنه واس همین به همشون زنگ زد که بیان خونه عاقا جون میترسیدم...دستام میلرزید....جلوی در خونه بودیم ...قلبموتند تند میزد....

اروم گفتم_ارمیا میترسم..

_چرا؟!.

+شرمندشونم...

_نباش...اونا از دیدنت خوشحال میشن...خیلی...

لبخندی زدمو ارمیا ادامه داد _خب بریم...

ارمیا درحالی که نازلی بغلش بود راه افتاد به سمت خونه....

منم پشت سرش...دلم واس این حیاط تنگ شده بود...دلم واس وقتایی که با بچها اینکا بودیم تنگ شده...بود....

چشمام خیس بود...از اشک خیس بود...ارمیا درو باز کرد وارد شد..از بیرون صدای سر صداشون میومد.....به محض وارد شدن همه ساکت شدن...چون من پشت ارمیا بودم مطمیینن دیده نمیشدم...

رضا_به مستر...اون بچه کیه؟!..

نازلی_اون چیه ...من نازلی ام....

ارمیا خندید زیر گوش نازلی یه چیز گفتو نازلیو گذاشت پایین...

عرفان_جانم؟

romangram.com | @romangram_com