#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_135


""سلام.پسر عمو...

میدونم الان که داری این نامه رو میخونی غزاله ای نیست...میدونم شاید موقع خوندن این نامه هیچ حسی نداشته باشی...

نمیخوام تو این نامه ازت بد بگم.

.چون تو خوبی...من بدم..

ارمیا..من وقتی با پوریا اشنا شدم که تو اوج بچگیام بود...بعد رفتنش درسته شکستم ولی همه خاطراتو فراموش کردم....از وقتی وارد زندگیت شدم تازه فهمیدم کجای کارم....تازه فهمیدم عشق یعنی چی...

ارمیا؟!...من رفتم..رفتم که راحت زندگی کنی...دیشب گفتی با ملودی خوشبختی...منم درسته ندارمت ولی خوشحالم. .....خوشحالم از اینکه تو خوشحالی...

(اینجای نامه خیس بود..معلوم بود که گریه کرده...لعنتے ..کجا رفتی اخه؟!)

همیشه از این و اون میشنیدم که عشق یعنی ناکامی .....

حالا درک میکنم که عشـق یعنے نرسیـدڹ......

من میرم که دیگه مزاحمی تو زندگیت نباشه...میرم که راحت زندگی کنی با عشقت...میرم که خوشبخت بشی...

دوستت دارم...غزاله""

با بهت به نامه ی روبه روم نگاه میکردم...غزاله رفت.....

با بهت به نامه ی توی دستم نگاه میکردم ...نمیدونم چند بار بود که نامه رو میخوندم با صدای ملودی سرمو بالا اوردم...

ملودی_بلاخره رفت؟

فقط سرمو تکون دادم..نمیدونم چم بود...انگار راه نفسمو گرفتن.....

ملودی اومد روبه روم نشست...اب دهنشو با صدا غورت داد...

گفت_ارمیا؟

romangram.com | @romangram_com