#عشق_تو_پناه_من_پارت_314

-خب حالا

-اعصاب ندارما نرجس...من حالم بدبود به زور میومدم دکتر حالا با حاله خوب پاشم بیام این خراب شده!!!

رفتیم داخل که محمدطاها رفت سمته پیشخون

-سلام خانوم خسته نباشید...ملکان هستم!!!

دختر یه لبخندزدو موهای عسلی رنگشو فرستاد تو مقنعش که بدتر ریخت بیرونو گفت

-دوست اقای رسولی؟

-بله!

قری به گردنش داد وگفت

-دکتر رسولی خیلی ازتون تعریف کردن!!!

ایشش نوید چه تعریفی میخواست بکنه اخه!!!

رفتم جلو بازوی محمدطاها رو گرفتمو گفتم

-چیشد محمدطاها جان...

اون خانومم سریع گفت

-منتظرباشید صداتون میکنن!!!


romangram.com | @romangram_com