#عشق_تو_پناه_من_پارت_306

-نه داداش نمیخواد...بعدشم تو گوشه مادرش یه چیزی گفت

خندم گرفته بود میخواستن دوتایی برنو مارو گول بزنن!!

ولی محمداها نقشه رو خراب کرد...

مادرش برگشت

-نمیخواد دختر بهترم بخوابم خوب میشم...

نشست رو مبل که محمدطاها حاضرو اماده اومد پایین

-وا پاشید بریم مامان

-نه نمیخواد بهترم...

میدیم خندش گرفته یه چشمک که هیچکس ندید بهم زدو گفت

-نه من دلم راضی نمیشه پاشید ببرمتون دکتر...

بالاخره بعد از کلی دعوا محمدطاها برداشته شونو بردشون دکتر!!!

وقتی اومدن کلی سرمو امپول دستشون بود.

محدثه ومامان چشم غره رفتن بهم و رفتن تو اتاق...

محمدطاها نشست رو مبل که براش چایی بردم و گفتم


romangram.com | @romangram_com