#عشق_تو_پناه_من_پارت_278

-نرجس خیلی خوشحالم که اومدین اینجا...مامان چیزی تو دلش نیست ولی از فردا خودتو حاضر کن واسه نیشو کنایه هاش!!!

الان که گفته بیاین اینجا یعنی یه جورایی راضی شده به ازدواجتون...پس توهم چیزی نگو بذار عروسیتونو بگیره...بقیشم خدا بزرگه...

سامیه خندیدو گفت

-چی میگی تو دسته کم گرفتی نرجسو...من مطمئنم انقدر مهربونه میتونه دو روزه مخه زندایی رو بزنه و خودشو تو دلش جا کنه...من این اتفاق برام افتاده میگما...فکر میکنی واسه چی اینجام؟

از وقتی ایشون اومده مامانم دیگه منو نمیخواد!!!

مائده هم خندیدو گفت

-گمشو عتیقه عمه وعمو خواستن سر خر نداشته باشن...دیدن سودا هم نیست...تو رو انداختن اینجا!!!

سه تایی داشتیم میخندیدیم که محمدطاها همونجور که یه لیوان اب پرتغال تو یه دستش بود وتو یه دستشم چمدون بود

اومد تو اتاقو با لحنه مسخره ای گفت

-چه خبره؟چه خبره؟

از لحنش خندمون بیشت شد

چمدونو گذاشت کناره دیوار اخماشو کشید توهم

-گمشید بیرون ترشیده ها...تو اتاقه منو زنم چیکار دارین؟

سامیه پشته چشمی نازک کردو همونجور که پامیشدگفت


romangram.com | @romangram_com