#عشق_تو_پناه_من_پارت_269
فهمید یه چیزی درست نیست ولی مهم دیدنه نرجس بود.
-بریم.
-نرجسی...نرجسی...
اروم چشممو باز کردم...قیافه پریشونه محمدطاها برام واضح شد...
یه طرفه صورتش یه مقدار قرمز بود...
-خوبی؟
اروم دستمو اوردم بالا وگذاشتم رو صورتش...
-درد داشت؟
دستشو گذاشت رو دستمو لبخند زدو مثله همیشه بحثو عوض کرد
-این چه کاری بود شما انجام دادین؟
-اخه دلم شورتو میزد...تو هم میومدی نمیگفتی چیشده!!!
-از دسته تو...بلند شد
-من برم به پرستار بگم سرمتو دربیاره تموم شد...
از در که رفت بیرون...سامیه اومد تو اتاق...
romangram.com | @romangram_com