#عشق_تو_پناه_من_پارت_268

تا درمانگاه نفهمید چه گذشت...

حرفهای پدرش راهم نفهمید...نرجس نبود هیچی نمیفهمید...

با دیدنه تابلوی اورژانس به سمته اورژانس دوید...

به سمته پیش خوان رفت

-خانوم نرجسه فلاحی رو اینجا...

-داداش...

برگشت...سامیه رادید...دوید به سمتش...

-کجاست؟

سامیه اشک هایش را پاک کرد...با دیدنه چهره اشفته پسر دایی اش تصمیم گرفت سریع تر توضیح دهد.

-خوبه...بهش سرم زدن...تشنج کرده بود!!!

نفسی که از اسودگی کشید باعث شد خودش هم ارام بگیرد.

-چرا اخه؟مگه چیشد؟

حالا ترسید...باید میترسید...محمدطاها اگر میفهمید چه شده...توبیخش میکرد...

-میگم اول بریم ببینیش!!!


romangram.com | @romangram_com