#عشق_تو_پناه_من_پارت_264

مگه نگفتم بزارید بیایم اینجا عینه ادم زندگی کنیم؟

مادرش-من اون موقع فکر میکردم هنوز تورو دارم...

نمیدونستم میریو دختره رو میگیری...

من نمیذارم پس فردا مردم بگن دختررو صیغه کرده...

من دلم نمیخواد پس فردا بدونه هیچ عروسی دختره حامله بیاد جلوی درمو ابرومو ببره!!!

بی حس شدنه دستو پامو حس میکردم...قلبم انقدر تند میزد که داشت از سینم میزد بیرون.

صدای داده محمدطاها رفت بالا

-پس بگو به فکره ابروتی...حالا برای اینکه بدونی دارم بهت میگم...

من همون موقع که رفتم اون دخترو از تو خونش اوردم بیرون گفتم که باهاش بودم...

پس بهتره هرچی زودتر شناسناممو بدین تا برم عقدش کنم!!!

یه دفعه دیدین مامان بزرگ شدین بی خبر....

لحظه به لحظه بدتر شدنه حالمو حس میکردم...

حس میکردم معدم داره میپیچه توهم...

صدای کشیده ای که مطمئن بودم خورده تو گوشه محمدطاهام...


romangram.com | @romangram_com