#عشق_تو_پناه_من_پارت_263
-من راضیم برای من فقط محمدطاها مهمه...
ازهمینجا میدونستم محمدطاها پوزخند زده...
صدای زندایی اومد که گفت
-ابجی شما هم از خره شیطون بیا پایینو موافقت کن...
این بچه ها امیدشون به توه!!!
همه جا سکوت مطلق بود...
یه دفعه صدای مادرش اومد که گفت
-من راضیم...ولی شرط دارم...
عمو-چه شرطی اشرف خانوم؟
-من فقط براشون عروسی میگیرم تا حرفو حدیثا بخوابه خونشو...
جهازه دختره که میدونم هیچی نداره به من هیچ ربطی نداره...
بعدشم...تا وقتی عروسی بگیرم با زنش میاد اینجا!!!
صدای محمدطاها اومد
-نه بابا چرا همون موقع قبول نکردی؟
romangram.com | @romangram_com