#عشق_تو_پناه_من_پارت_230
وقتی همه رو بازکرد گفت
-حالا دربیار...
خودشم کمک کردو مانتومو دراوردم...
حالا با یه تیشرت دخترونه نشسته بودم کنارشو حس میکردم از خجالت کله تنم دون دون شده...
رفت سمته رختخوابشو شروع کرد به پهن کردنش کنار رختخوابه من...
وا مگه الان عمه باهاش حرف نزد...پس چرا این داره اینجوری میکنه؟
مطمئن بودم فشارم داره میوفته...
یه دفعه نشست رو رختخوابو نگاش افتاد به من...یه دفعه بلند بلند شروع کرد به خندیدن...
-اِِِ چرا میخندی؟
همونجور که هنوز میخندید گفت
-تو الان از چی ترسیدی؟
-هی...هیچی!!!
نشست کنارمو گفت
-کاملا معلومه...همونجورکه خیره خیره نگام میکرد...گفت
romangram.com | @romangram_com