#عشق_تو_پناه_من_پارت_229
-تو نمیخوای لباساتو عوض کنی؟
چرا نمیخواستم از خدام بود ولی یه جورایی روم نمیشد نمیدونم چرا؟
با اینکه محرمم شده بود ولی بازم خجالت میکشیدم ازش...
-پاشو لباساتو عوض کن راحت بخواب.
سرمو گذاشتم رو بالشو گفتم
-راحتم.
چشممو بستم تا راحت شلوارشو عوض کنه...چند دقیقه بعد صدای قدماشو شنیدم که داشت نزدیکم میشد...
یه لرزی تو تنم بود که از شرم بود...
دستشو حس میکردم اومد سمته شالمو اروم برش داشت...
چشمم باز شدو نگاش کردم...
اروم بازومو گرفتو گفت
-بشین...
نشستم...دستشو اورد جلو شروع کرد دونه دونه دگمه هاشو باز کردن...
سرمو انداخته بودم پایین...نمیدونم چم بود ولی روم نمیشد نگاش کنم!!!از یه طرفیم نمیخواستم جلوشو بگیرم...چون واقعا الان حکم شوهرمو داشت.
romangram.com | @romangram_com